۱۴۰۰ مرداد ۹, شنبه

فرهنگ مفاهیم فلسفی (الف) اگزیستانسیالیسم (مکتب اصالت وجود) (۵)


پروفسور دکتر مانفرد بور

برگردان

 شین میم شین

 

وجوه مشترک همه فرقه های اگزیستانسیالیسم

 

·    وجوه مشترک همه فرقه های اگزیستانسیالیسم به شرح زیرند:

 

۱

·    مبداء قرار دادن مفهوم حیات و تعریف کاملا سوبژکتیویستی از آن.

 

۲

·    هتک حرمت از تفکر علمی و علم به طور کلی و تحقیر آن.

 

۳

·    اگنوستیسیسم (ندانمگرائی)

 

·    مراجعه کنید به اگنوستیسیسم  

 

 

ندانمگرایی

(اگنوستیسیسم)

 

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/3632

 

۴

·    قطع رابطه آگاهانه با سنن فلسفی

 

۵

·    طرح حالات روانی غیرعادی (بیمارگونه) از قبیل ترس، تهوع و امثالهم اساسا به مثابه مسائل اساسی فلسفه

 

    (مثلا به عوض دیالک تیک وجود و شعور، هایدگر وجود و زمان را، یکی دیگر، داشتن و تفکر را اختراع کرده است. مترجم)

 

۶

·    ایراسیونالیسم (خردستیزی) عمدی به لحاظ متدیکی و سیستماتیکی

 

۷

·    جایگزین سازی تفکرعلمی با «تحت تأثیر قرار گرفتن و با آن زیستن» شخصی

 

۸

·    اکلکتیسیسم

 

·    مراجعه کنید به اکلکتیسیسم  

 

 

اکلکتیسیم

(مکتب التقاطی)

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/8689

  

۹

 برخورد انتزاعی، متافیزیکی و غیرتاریخی به شرایط اجتماعی و انسان و بی اعتنائی به آنها.

 

ادامه دارد.

تفاوت و تشابه اسلام با یهودیت و مسیحیت

 Ist möglicherweise ein Bild von 3 Personen, Personen, die stehen und außen

تأملی 
از  
میم حجری

یهودیت
دین قوم معینی است.

یعنی
دین یونیورسال و جهانی و تمام بشری نیست.
یهودیت
ضمنا دین توده های یهودی برده است.
یعنی دینی ضد بردگی است.
دینی رهایی بخش است.

فونکسیون و مأموریت حضرت موسی
رهایش توده یهود از بند بندگی است.

مسیحیت
بر خلاف یهودیت
دینی یونیورسال و جهانی و تمامبشری است.
مسحیت
ایده ئولوژی طبقه اجتماعی برده دار برای گرم و نرم و خام و خر کردن توده برده است.

مسیحیت
دیالک تیکی از آه و افیون است:
به توده ستمکش برده امید واهی می دهد (آه)
و
ضمنا بسان افیون
آنها را تخدیر می کند:
مسیحیت
ستم را و ستمکشی را
ایدئالیزه میکند،
توجیه ایده ئولوژیکی میکند

مسیخیت
ستمکشی را
به درجه
فضیلت اخلاقی ارتقا می دهد:
اگر کسی سیلی بر سمت چپ صورتت زد
سمت راست صورتت را برای سیلی دیگر
در اختیار او قرار بده.

اسلام
هم ایده ئولوژیکی طبقه حاکمه برده دار است.
ولی نه بسان مسیحیت.

اسلام
چپ نمایانه و عوامفریبانه
بشریت را به درجه برده (عبد) تقلیل می دهد.
اسلام
بشریت را
سلب آدمیت میکند
زباله واره می کند.

اسلام
بشریت را به درجه موجودات ذلیل و بی همه چیز و هیچکاره و انگل و مفتخور
تنزل می دهد.
همه حرکات و سکنات و کلمات نماز
چیزی جز تمرین مکرر حرکات و سکنات و کلمات برده و بنده و غلام و رعیت
در مقابل ارباب شلاق به دست و شمشیر بر کمر نیست.

الله
در اسلام
بر خلاف الله در یهودیت و مسیحیت و غیره
برده دار یونیورسال است.
ارباب بنده دار کل هستی است.

همه صفات الله
صفات خوانین و سلاطین خونخوار نظامات برده داری و فئودالی اند.

الله
ارباب و سلطان و خانی بی پرنسیپ است.
حساب و کتاب ندارد.
درست بسان ناصرالدین شاه.

به قول دقیق سعدی:
به سلامی
گردن می زند
و
به دشنامی
خلعت می بخشد.

فرق طبقاتی اساسی حضرت محمد با حضرت عیسی و موسی
این است
خود حضرت محمد و حواریونش
راهزنند
آدمکش اند
غارتگرند
مجاهدند.

دلیلش این است که
حضرت محمد و حواریونش
قصد تبدیل بشریت به برده را دارند.

حضرت علی
در شب واحدی
۱۰۰۰ انسان آزاده را گردن می زند
چون تن به بردگی در نمی دهند.

اسلام
بر خلاف یهودیت و مسیحیت و غیره
میلیتانت
است.

پایان


زندگی مارکس و انگلس (۳)

 Friedrich Engels (links) mit seinem Freund Karl Marx und dessen Töchtern, wahrscheinlich in den 1860-ger Jahren


هاینریش گمکوف

برگردان

شین میم شین

 

فصل اول

 

 

 ۲

انشاء در آخرین کلاس دبیرستان

 

در یکی از روزهای ماه اوت

در سال ۱۸۳۵

در دبیرستان فریدریش ویلهلم

در شهر تریر

در استان موسل

هیجان عظیمی در دلها ست.

 

۳۲ تن از دانش آموزان امتحان کنکور دارند.

 

امروز

۱۲ ماه اوت

روز امتحان انشاء است.

 

موضوع انشاء عبارت است از

«نظر جوانی در گزینش حرفه ای»

 

این موضوع

ضمنا

مسئله شخصی هر کدام از ۳۲ جوان است.

 

جوانترین جوانان

نویسنده یکی از بهترین انشاء ها ست.

 

اسمش

 کارل مارکس است که تازه به سن ۱۷ سالگی پا گذاشته است.

 

کارل مارکس

بچه سوم از ۹ بچه هاینریش مارکس است

که

وکیل مدافع و عضو شورای وکلا ست.

 

کارل مارکس جوان

در انشاء خود

حرفه گزینی ئی را که مبتنی بر منافع شخصی و یا منافع مادی باشد،

محکوم می کند.

 

مارکس می نویسد:

«تاریخ کسانی را به مثابه انسان های شریف محسوب می دارد

که ضمن خدمت به عموم به انسان شریفی تبدیل شود.

 

 کسانی

سعادتمندترین اعضای جامعه محسوب می  شوند

که به سعادت اکثریت اعضای جامعه خدمت کرده باشند.»

(کلیات مارکس و انگلس، جلد ۱، ص ۵۹۴)

 

مارکس هم می خواهد که خادم بشریت باشد.

او هم می خواهد که به انسانی گشتن حیات بشری کمک کند

 و

انشاء خود را با کلمات زیر به  پایان می رساند:

«اگر ما حرفه ای را برگزینیم که بیشترین خدمت به بشریت باشد،

در آن صورت باری که بر دوش می کشیم به خم گشتن پشت مان منجر نمی شود.

برای اینکه کشیدن چنین باری

نوعی فداکاری نسبت به همه است.

 در این صورت

دیگر شادی حقیر، محدود و اگوئیستی احساس نمی کنیم.

بلکه سعادت ما در این صورت به میلیون ها نفر تعلق دارد.

اعمال ما خاموش می زیند، ولی تا ابد مؤثر می افتند

و

پس از مرگ

خاکستر ما

را

سرشک زلال انسان های شریف تر می کند.»

(کلیات مارکس و انگلس، جلد ۱، ص ۵۹۴)

 

ادامه دارد.