۱۳۹۶ اردیبهشت ۹, شنبه

زباله در زر ورق هنر (۱)


مارینا آبرامویچ  
(۱۹۴۶)
  هنرمندی در زمینه هنر اجرا 
وی فعالیت خود را از اوایل دهه ۱۹۷۰ میلادی شروع کرده است
 و به مدت سه دهه فعال است.
 
منبع: 
سایت هنرِهنر
شهرام زعفرانلو

مرز انسانیت و وحشیگری کجا ست؟
عامل تعیین کننده (؟) یا بازدارنده چیست؟


شاید هنرمندی که در یک پرفورمنس 
خود را 
برای مدت شش ساعت 
در اختیار بازدیدکنندگان قرار می دهد،
 بتواند به این سؤال، جواب دهد. 

مارینا آبراموویچ 
هنرمندی است که اگر تا کنون او را نمی شناختید، 
پس از این گزارش تکان دهنده بعید است بتوانید فراموشش کنید.
 

این پرفورمنس 
در سال ۱۹۷۴ در یک استودیوی کوچک در مورا، ناپل، ایتالیا 
برگزار شده 
ولی جزئیات، عکس ها و ویدیوی آن
 تا به امروز در دسترس رسانه ها قرار نگرفته بود.
 
اجرا بسیار ساده بود:
 آبراموویچ 
مانند یک شيئ بی حرکت و بدون هر گونه واکنش 
ظرف مدت ۶ ساعت 
در اختیار بازدیدکنندگان بود.

 در این مدت 
دستیاران استودیو و شرکت کنندگان اجازه داشتند 
هر کاری که می خواهند، با او بکنند 
و حتی از ۷۲ وسیله ای که آبراموویچ روی میز استودیو گذاشته بود،
هم استفاده کنند.
 

روی میز یادداشت زیر به چشم می خورد:
راهکار:

 ۷۲ وسیله روی میز است که هر طور دوست داشتید،
می توانید آنها را روی من بکار ببرید.
 

تعهد: 
من برای مدت ۶ ساعت 
صرفا 
یک ابژه (اوبژکت) خواهم بود و مسئولیت هر نوع عواقبی را بر عهده می‌گیرم.
 ۶ ساعت از ۸ شب تا ۲ صبح.
 

روی میز 
هم 
ادوات لذت مانند پر، دستمال های ابریشمی، گل، آب و ... بود 
و 
هم
 ابزار شکنجه: 
چاقو، تیغ، زنجیر، سیم... و حتی یک اسلحه ی پُر!
 

در ابتدای کار همه رودربایستی داشتند. 
یک نفر نزدیک شد و او را با گل ها آراست. 
 یک نفر دیگر او را با سیم به یک شیئ دیگر بست، 
دیگری قلقلکش داد... 

کم‌ کم زنجیرها را بکار گرفتند، 
به او آب پاشیدند و وقتی دیدند 
واکنشی نشان نمی‌ دهد 
رفتارها حالت تهاجمی گرفت.
 

منتقد هنری 
ـ توماس مک اویلی ـ
 که در این پرفورمنس شرکت کرده بود، به خاطر می‌ آورد که 
چگونه رفتار مردم رفته رفته، خشن و خشن‌ تر شد:
«اولش ملایم بود، 

یک نفر او را چرخاند، 
یکی دیگر بازوهایش را بالا برد.
دیگری به نقاط خصوصی بدنش دست زد...»

مردی جلو آمد و با تیغ ریش تراشی که برداشته بود 
گردن او را مجروح کرد 
و 
مردی دیگر خارهای گل را روی شکم آبراموویچ کشید.

مک اویلی: 

«سه ساعت نشده بود که لباس هایش را با چاقو پاره پاره کردند. 
در ساعت چهارم با همان چاقوها بدنش را مجروح می‌ کردند. 
بارها به او آزار جنسی خفیف رساندند 
ولی او به تعهدش پایبند بود و 
پای تجاوز و حتی قتلش نیز ایستاده بود».
 

ناگهان
 یک نفر اسلحه را در دست او گذاشت، 
انگشت او را روی ماشه نهاد و سر لوله‌ ی اسلحه را 
با دست خود آبراموویچ
 روی گردنش نشانه گرفت.
 

در ساعات پایانی پرفورمنس، 
خشونت به اوج خود رسیده بود. 

 آبراموویچ به خاطر می‌آورد: 
«احساس می‌ کردم مورد تجاوز قرار گرفته‌ ام. 
 لباس هایم را پاره کردند و بخش هایی از بدنم را برهنه ساختند. 
با شاخه‌ ی پر از خار گل به بدنم می‌ کوفتند و خارها را روی پوست شکمم می‌کشیدند، گذاشتن آن اسلحه روی گردنم دیگر نقطه‌ ی اوجش بود...»

 آبراموویچ
با این پرفورمنس نشان داد که
 اگر شرایط برای افرادی که به خشونت گرایش دارند، مهیا باشد، 
به چه راحتی و با چه سرعتی آن را اعمال می‌ کنند.
 

بعد از پایان پرفورمنس ۶ ساعته،
 آبراموویچ 
در سالن استودیو به راه افتاد و از مقابل دستیاران و بازدیدکنندگان گذشت. 

دستیاران از نگاه کردن به صورت او اجتناب می کردند. 
بازدید کنندگان هم آنقدر عادی رفتار می کردند که انگار اصلا خشونتی که دمی پیش به خرج داده بودند و اینکه چگونه از آزار و حمله به او لذت برده بودند 
چیزی در خاطرشان نمانده.

این اثر نکته ای دهشتناک را در باب وجود بشر آشکار می کند.
 به ما نشان می دهد که اگر شرایط مناسب باشد، 
یک انسان به چه سرعت و راحتی می تواند 
به همنوع خود آسیب برساند، 
به چه سهولتی می‌ شود از شخصی که از خود دفاع نمی‌ کند 
یا نمی‌ جنگد، بهره کشی کرد
 و اینکه اگر بسترش فراهم باشد، اکثریت افراد به ظاهر «نرمال» جامعه 
می توانند در چشم بهم زدنی به موجودی حقیقتا وحشی و خشن تبدیل گردند.
 
پایان


حریف
 

این اثر نکته ای دهشتناک را در باب وجود بشر آشکار می کند.
 به ما نشان می دهد که اگر شرایط مناسب باشد، 
یک انسان به چه سرعت و راحتی می تواند 
به همنوع خود آسیب برساند، 
به چه سهولتی می‌ شود از شخصی که از خود دفاع نمی‌ کند 
یا نمی‌ جنگد، بهره کشی کرد
 و اینکه اگر بسترش فراهم باشد، اکثریت افراد به ظاهر «نرمال» جامعه 
می توانند در چشم بهم زدنی به موجودی حقیقتا وحشی و خشن تبدیل گردند.

میم
 
 این نتیجه گیری حریف
 سطحی، ساده لوحانه، سست و بی پایه است.
 
چرا و به چه دلیل؟
 
ادامه دارد.

حقوقفلسفه (فلسفه حقوق)

پیشکش
به 
سرهنگ عزت الله سیامک
سردار توده
 
پروفسور دکتر ویلهلم رایموند بایر
(۱۹۰۲ ـ ۱۹۹۰)
فیلسوف حقوق
حقوقدان آلمانی
مارکسیست ـ لنینیست
مؤسس انجمن بین المللی هگل
در سال ۱۹۷۴
مانع شرکت یورگن هابرمس
در کنگره هگل در دانشگاه لومونوسف در مسکو شد.

 برگردان
شین میم شین

۱

۲

۳

۴

۵

۶

۷

۸

۹

۱۰

۱۱

۱۲

۱۳

۱۴

۱۵

پایان

سیری در شعر «ناگه غروب کدامین ستاره؟» (۳)


مهدی اخوان ثالث
  (م. امید)
  (۱۳۰۷ ـ ۱۳۶۹)
 
ویرایش و تحلیل از 
شین میم شین
 
ناگه غروب کدامین ستاره؟ (۱۳۴۱ ـ ۱۳۵۰)
ادامه
 
 
  او (سایه) دید، 
من نیز دیدم،
  دم لابه های سگی را
 ـ سگی زرد ـ  
که جلد می رفت، می ایستاد و دوان بود،
  دنبال مردی، که با یک بغل نان خوشبوی و تازه

  چالاک و چابک روان بود
   
و
ـ گاه ـ
 یک لقمه می کند و می خورد
  و 
لقمه ای پیش آن سگ می افکند.

 ناگه دهان دری باز 
ـ چون لقمه ـ 
او را فرو برد
  ما هم شنیدیم، کآن بوی دلخواه، گم شد
 و آمد به جایش، یکی بوی دشمن.
  و آنگاه دیدیم از آن سگ

  خشم و خروش و هجومی

 ـ که گفتی ـ

 بر تیره شب چیره شد، بامداد طلائی

اما نه، 
سگ خشمگین مانده پائین
  و بر درخت است، 
آن گربه تیره گل باقلائی.
*****

  شب 
 خسته بود 
از 
درنگ سیاهش
 من 
سایه ام
 را 
به میخانه بردم
 هی ریختم، 
خورد.
 هی ریخت، 
خوردم.
 خود را به آن لحظه ی خوب و خالی سپردم.


  با هم شنیدیم و دیدیم

 میخواره ها و سیه مست ها را

 و 
جام هائی که می خورد بر هم
  و 
شیشه هائی که پر بود و می ماند، خالی
و
  چشم ها را و حیرانی دست ها را.


  دیدیم و با هم شنیدیم
  آن مست شوریده سر را، 
که
 آواز می خواند

 و آن را، که 
ـ چون کودکان ـ
گریه می کرد
 یا آن، که 
یک بیت مشهور و بد را
  می خواند و هی باز می خواند

و آن یک، که 
ـ چون هق هق گریه ـ
 قهقاه می زد  
 
می گفت:
  «ای دوست، ما را مترسان ز دشمن،

  ترسی ندارد سری، که بریده است


  آخر مگر نه، مگر نه

 در کوچه عاشقان، گشته ام من؟»


 و آنگاه، خاموش می ماند، یا آه می زد.


  با جرعه و جام های پیاپی

  من سایه ام را 
ـ چو خود ـ 
مست کردم

  همراه آن لحظه های گریزان

  از کوچه پسکوچه ها باز گشتم،


  با سایه ی خسته و مستم
ـ افتان و خیزان ـ
 
ادامه دارد. 

حیدر مهرگان و «حماسه» گلسرخی (۶۷)



ویرایش و تحلیل از
ید الله سلطان پور
مناسبات تولیدی، 

نظم سیاسی و اجتماعی و فرهنگی 
مناسبات خود را تحمیل می کنند و 

علاقه و اشتیاق یا نفرت و دشمنی ما 
در تعیین و تغییر این شرایط

 بطور مکانیکی و ساده 

تاثیری ندارد.
مفهوم «بطور مکانیکی و ساده»، در این جمله، زاید و بی معنی است و بهتر است که مورد صرفنظر قرار گیرد، تا موجد (ایجاد کننده ی) مزاحمت و ممانعت نگردد:
 
۱
علاقه و اشتیاق یا نفرت و دشمنی ما 
در تعیین و تغییر این شرایط
(مناسبات تولیدی)  
تاثیری ندارد.
برای اثبات نقش انسان (علاقه و اشتیاق و نفرت و دشمنی ما) در مناسبات تولیدی، بهتر است، دیالک تیکی را پیدا کنیم که مناسبات تولیدی فقط در آن وجود دارد و می تواند وجود داشته باشد.

مناسبات تولیدی (زیربنای اقتصادی جامعه، ساختار اقتصادی جامعه) در آن واحد در دو دیالک تیک بنیادی جامعه بشری، یعنی در دو دیالک تیک اساسی جامعه  بشری وجود دارد:


۲
علاقه و اشتیاق یا نفرت و دشمنی ما 
در تعیین و تغییر این شرایط
(مناسبات تولیدی)  
تاثیری ندارد.

مناسبات تولیدی، قبل از همه در دیالک تیک نیروهای مولده ـ مناسبات تولیدی، وجود دارد.
دیالک تیک نیروهای مولده ـ مناسبات تولیدی، بنیادی ترین و تعیین کننده ترین دیالک تیک ماتریالیسم تاریخی است.

سؤال این است که در این دیالک تیک، نقش تعیین کننده از آن کدام قطب است؟
  
۳
علاقه و اشتیاق یا نفرت و دشمنی ما 
در تعیین و تغییر این شرایط
(مناسبات تولیدی)  
تاثیری ندارد.

برای دادن پاسخ به این پرسش باید دیالک تیکی را پیدا کرد که دیالک تیک نیروهای مولده ـ مناسبات تولیدی، شکلی از بسط و تعمیم آن است. 
یعنی باید از خطه ماتریالیسم تاریخی، بیرون رفت و وارد عالم عام تر شد.
یعنی وارد عالم ماتریالیسم دیالک تیکی شد.
 
۴
علاقه و اشتیاق یا نفرت و دشمنی ما 
در تعیین و تغییر این شرایط
(مناسبات تولیدی)  
تاثیری ندارد.

دیالک تیک نیروهای مولده ـ مناسبات تولیدی، فرمی از بسط و تعمیم دیالک تیک محتوا  ـ فرم است. 

اکنون می توان به سؤال طرح شده در بالا «سؤال این است که در این دیالک تیک، نقش تعیین کننده از آن کدام قطب است؟» جواب داد.

در دیالک تیک فرم و محتوا، حتی مبصران کودکستان های موسوم به احزاب کذا و کذا می دانند، که نقش تعیین کننده از آن محتوا ست.

در  دیالک تیک نیروهای مولده ـ مناسبات تولیدی، محتوا، نیروهای مولده است و فرم، مناسبات تولیدی است.
بنابرین، نقش تعیین کننده از آن نیروهای مولده (محتوا) است.
 
۵
علاقه و اشتیاق یا نفرت و دشمنی ما 
در تعیین و تغییر این شرایط
(مناسبات تولیدی)  
تاثیری ندارد.

مناسبات تولیدی، ضمنا در دیالک تیک زیربنای اقتصادی (مناسبات تولیدی) ـ  روبنای ایده ئولوژیکی قرار دارد.
در دیالک تیک زیربنا و روبنا، نقش تعیین کننده از آن زیربنا (مناسبات تولیدی) است.

این حضور مناسبات تولیدی ـ در آن واحد ـ در دو دیالک تیک مختلف و اساسی جامعه اما به چه معنی است؟
 
۶
علاقه و اشتیاق یا نفرت و دشمنی ما 
در تعیین و تغییر این شرایط
(مناسبات تولیدی)  
تاثیری ندارد.

برای تجسم بهتر این حضور مناسبات تولیدی، طرز نگارش زیر رهگشا و رهنما ست:

دیالک تیک نیروهای مولده ـ مناسبات تولیدی (زیربنای اقتصادی جامعه) ـ روبنای ایده ئولوژیکی

الف
این بدان معنی است که مناسبات تولیدی (زیربنای اقتصادی جامعه)، حلقه واسط میان نیروهای مولده و روبنای ایده ئولوژیکی جامعه بشری است.

ب
این بدان معنی است که مناسبات تولیدی (زیربنای اقتصادی جامعه)، پل عبور از نیروهای مولده به روبنای ایده ئولوژیکی جامعه بشری است.

پ
 این بدان معنی است که ما با یک دیالک تیک سه عضوی بنیادی در جامعه بشری سر و کار داریم.
 
۷
علاقه و اشتیاق یا نفرت و دشمنی ما 
در تعیین و تغییر این شرایط
(مناسبات تولیدی)  
تاثیری ندارد.

حالا برای تأمل روی ادعای حریف و یا حیدر، نیرو های مولده را در نظر می گیریم:

نیروهای مولده عبارتند از سیستم تأثیر متقابل 
میان عناصر شیئی ـ مادی و عناصر انسانی ـ سوبژکتیو.
 

نیروهای مولده شامل عناصر زیر می شوند:

۱
انسان هائی که بطور باواسطه و یا بیواسطه در روند کار شرکت می ورزند. 

۲
  مدیریت تولید.
 
۳
علم.
  علم در عصر حاضر،
  نیروی مولده بیواسطه
  تلقی می شود.

۴
 وسایل تولید.

۵
تکنولوژی.
 
۶
سازمان تولید.
 
۸
علاقه و اشتیاق یا نفرت و دشمنی ما 
در تعیین و تغییر این شرایط
(مناسبات تولیدی)  
تاثیری ندارد.
حالا ـ با چشم بسته حتی ـ می توان دید که نیرو های مولده و جفت دیالک تیکی اش،  مناسبات تولیدی، بدون شرکت فعال انسان، ول معطل اند و ادعای حریف و یا حیدر مبنی بر هیچ وارگی «علاقه و اشتیاق و نفرت و دشمنی ما» در چند و چون مناسبات تولیدی، باطل و بی بنیاد است. 
  
ادامه دارد.