۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

ایده باوری

واکنشی بر مقاله آقای محمد علی اصفهانی تحت عنوان
«انقلاب نمرده است، زنده است انقلاب!»

ایده باوری نمرده است، زنده است ایده باوری!
خدامراد فولادی
اسفند 1387

ایده باوری یا باور به پیشایندی ایده بر واقعیت ـ هم چون شرایط عینی پدید آورنده اش ـ هم چنان در حال بازتولید روش های اثبات و پایداری خویش است.

این شرایط عینی چیستند و دیرپایی شان را – چه در شکل واقعیت و چه به صورت بازتاب - چگونه باید توضیح داد؟

• واقعیت این است که اگر انسان بر زمین پدید نمی آمد، هرگز هیچ پرسش هستی شناختی و تبعات دامنگستر آن در این سیاره پدید نمی آمد.
• پس پاسخ آن پرسش تبعی را باید در موجودیت (هستی) خود انسان ـ به مثابه موجودی پرسشگر ـ جست.
• به عبارت دیگر، انسان خود منشاء و عامل هر پرسشی است که باید خود برای آن پاسخی بیابد.

• اما انسان خود چیست؟
• پاسخی علمی تر و قانع کننده تر از این برای این پرسش نمی توان یافت که انسان زاده ی کار خویش است.
• انسان با کار خویش، خود را از اینهمانی با طبیعت و حیوانیت رهانید و صاحب شعور و ایده شد.

• پس ایده یکی از پیامدهای انسان شدن آن موجودی است که پیش از زاده شدن از بطن کار، هم چون دیگر زیست مندان با طبیعت اینهمانی (identity) داشته است.

• ایده از این رو، چیزی جز نفی تاریخی اینهمانی انسان با طبیعت در فرایند کار (تولید) و فراروی جایگاهِ هستیِ او از پست به عالی در همین فرایند نیست.

• اگر انسان موجودِ حاضر و آماده ای بود که نه پیشینه ی تاریخی داشت و نه میلیون ها سال تکامل را از سر گذرانده بود، یعنی اگر پیشینه ی اینهمانی با طبیعت نداشت ـ و از همان ابتدا «سرور مخلوقات» بود ـ در این صورت ایده ـ کدام ایده ی از پیش موجود؟ ـ بر هستیِ او تقدمِ زمانی (تاریخی) داشت.

• اما وقتی مبنا بر پندار بافی نباشد، و انسان میلیون ها سال پیش از این و نه آن شدن، با محیط در موقعیتِ اینهمان با آن زیسته باشد، دیگر پیشایندیِ ایده بر هستی ـ که تنها برای انسانِ اندیشه ورز قابلِ فهم است ـ کم ترین معنا و اعتبارِ علمی نخواهد داشت.

• ایده یقیناً زمانی (- در برشی از فرآیند تکامل -) پدید می آید که انسان در پروسه ی حرکتِ تکاملی خویش (ابزار سازی به منظور ادامه ی بقا) خود را از موقعیتِ مصرف کننده ی وابسته به طبیعت، به موقعیت تولید کننده ی فرا طبیعت فرا می برد.

• ایده بنابراین، محصولِ روندِ ابزار سازیِ انسان و تدام هستیِ اجتماعیِ او ست.

• مغز ـ یعنی عالی ترین اندام مادی تکامل یافته در روندِ جدایی انسان از همانستی با طبیعت ـ تنها کانون گردآوریِ و نگهداریِ داده های تجربی میلیون ها ساله ی انسان و تنظیمگر پیوند ارگانیکِ وی با طبیعت و با نوعِ خویش، و از این رو ارگانِ اندیشه ورزی و ایده سازی است.

• هرگز نمیتوان ایده را از کارکرد مغز جدا دانست.

• اما ایده را می توان از حالت ایده بودنِ محض بدر آورد و به آن عینیت بخشید، یعنی آن را مادی نمود.
• و این عملی است که همواره در فرآیند فعالیت تولیدی و اجتماعیِ انسان اتفاق می افتد.

• در واقع ایده تابع پراتیک (فعالیتِ تولیدی و اجتماعی) انسان است.

• به عبارتی، هیچ ایده ای نیست که بیرون از (ماورای) فعالیت تولیدی و اجتماعی انسان، هستی داشته باشد.
• به همین جهت ایده همپایِ فعالیتِ تولیدی و تکامل مغز از اشکالِ ساده (ساده انگاری) به اشکالِ پیچیده ( پیچیده نگری) تکامل می‌یابد.

رابطه ‌ی پیشینی – پسینیِ واقعیت و ایده، و نقشِ کار (هستیِ کنش ورانه ‌ی اجتماعی) در پیدایی و عینیت یابیِ ایده (آگاهی هدف دار اجتماعی) را در این بیان علمی و بی‌نظیر مارکس می‌توان به خوبی دریافت:
• «اگر درست است، که تولید از نظر خارجی [بطور عینی] موضوعِ مصرف را پدید می آورد، به همان اندازه بدیهی است که مصرف موضوع تولید را به طورِ ذهنی (ایده ای) هم چون یک تصور درونی، یک نیاز، یک انگیزه، یک غایت فراهم می آورد.
مصرف موضوعِ تولید را در حالتِ ذهنی (ایده ای) پدید می آورد.

• [موضوع تولید پیش از آن که تحقق یابد، در مغز به حالت ایده پدید می آید].» (پیشگفتار بر: تشریک مساعی بر انتقاد سیاسی).

• این بیانِ عالی تقدمِ واقعیت بر ایده، شاملِ ایده ی اختراعات هم می شود.

• وابستگیِ ایده به شرایطِ مادیِ پدید آورنده ‌اش و محدود بودنِ آن در چارچوبِ شرایطِ عینیِ مشخص را در دوران های مختلفِ اقتصادی - اجتماعی، و جامعه های همزمان اما متفاوت در درجه‌ ی پیش رفتِ تکنیکی - فرهنگی، و حتا در افرادِ یک جامعه به خوبی می توان مشاهده نمود.

• ایده در هر شکلِ آن، تابعِ مقتضیاتِ هستیِ انسان و در خدمتِ حیاتِ نوعی و طبقاتیِ او ست.
• ایده به بیانی، نتیجه ‌ی سوخت و ساز و بده ـ بستانِ مغزِ اندیشه ورز چه به صورت اجتماعی، چه فردی با جهانِ پیرامون است.

• و در هر دو حالت برآمدِ پیوندهای اجتماعیِ انسان است.

• تفاوتِ ایده ها – در بُعدِ جامعه شناختی - که غالباً در نگرش‌ها و برداشت‌ های اساسی، به ویژه در فلسفه و تئوری شناخت به تضاد هم می انجامد، بیانگرِ وابستگیِ ایده به و تبعیتِ آن از مقتضیاتِ هستیِ طبقاتِ مختلف می باشد.

• ایده ارتباطِ تنگاتنگ با زبان – به ویژه زبانِ نوشتاری - دارد.
• بدون زبان (- یکی از تفاوت های عمده‌ی انسان با حیوان-) ایده هستی و معنا نمی‌یابد.
• و می دانیم که زبان خود موجودیتِ تاریخی دارد و پیش از انسان و جدا از انسان نبوده، و انسان زبان را مطابقِ نیازهای تاریخی و مادی خود آفریده است.

• کلیه‌ ی داده ‌های علمی (زیست شناختی، فیزیولوژیک، رفتار شناختی انسان شناختی) تأیید کننده این حقیقت است که ایده ویژه ‌ی انسان، قائم به ماده – و نه قائم به ذات – یعنی قائم به کارکرد مغز است.
• و بر عکس، هیچ نظریه‌ ی علمی دلالت بر تقدمِ ایده بر واقعیت و اشکال متنوع جهان مادی و بدتر از آن دلالت بر وابستگیِ جهان به ایده ندارد.

• ایده باوری، یا باور به پیشایندیِ موضوعِ تکامل بر تکامل، و یا تقدم ایده بر ماده – چیزی جز سر و ته گرفتنِ کتابِ بی ‌ابتدا و انتهای جهان و تظاهر به خواندنِ آن توسطِ شخصِ مدعیِ دانش نیست، اگر نخواهیم توصیف مارکس را از وارونه سریِ هگلی تکرار کنیم.

• آری ایده باوری هنوز زنده است و در نُه تویِ پنهان آشکار بانک ها و آکادمی ‌ها مدام باز تولید می‌گردد.
• زیرا سود سرمایه ایجاب می‌کند که جهان هم چنان برای استثمار شوندگان وارونه توصیف گردد.

پایان

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

فرار بزدلانه از تاریخ (1)

جورج گوردون بایرون (1788 ـ 1824)
یکی از بزرگترین شعرای انگستان، فرانسوی تبار
او در سن ۳۶ سالگی در جنگ آزادی یونان کشته شد.
پیشگفتار:
«تنفر از خود» و «انتقاد از خود»
دومه نیکو لوسوردو
برگردان شین میم شین


• سال 1818 میلادی، وقتی که انقلاب فرانسه در آستانهً شکست بود، خیلی ها که در طی 29 سال گذشته، از ستایشگران انقلاب بودند، یکشبه رنگ عوض کردند، به سرزنش خود پرداختند و اعتراف کردند، که دچار سوء تفاهم شده بودند و برخی حتی از خیانت شرم آور به آرمان های شریف بشری سخن گفتند.
بایرون در این باره بود، که سرود :
فرانسه خون می خورد که خونخوار شود
جشن ستایش از خدایان کهن بر پا ست
وین مرگبار برای «امر آزادی»
در هر زمان و در هر جا ست!

• آیا امروز شاهد تکرار همین پدیده نیستیم؟
• آیا نمی شود به جای 1789 (سال پیروزی انقلاب فرانسه)، 1917 (سال پیروزی انقلاب اکتبر) را بنشانیم و به جای «امر آزادی»، «امر سوسیالیسم» را؟
• چه پیش آمده است؟
• آیا کمونیستها باید به خاطر تاریخ خود شرم کنند؟

• در تاریخ گروه های قومی و مذهبی ستمدیده و تحت تعقیب، پدیده ای بکرات خودنمایی می کند:
• در یک مقطع مشخص، قربانی مورد سرکوب و تحقیر، دچار چرخشی روانی می شود، سنگر خود را ترک می کند، به سنگر دشمن می خزد و یاران خود را به رگبار می بندد.
• اینجاست که دشنه بر گلوی خویشتن خویش می نهد، همانند دشمن، به تحقیر بیرحمانهً خود آغاز می کند و به «تنفر از خود» می رسد.

• پدیدهً «تنفر از خود» را در مثال اقلیت های قومی (آذربایجانی ها، کردها، لرها، رشتی ها. مترجم) و در مقیاس جهانی در مثال یهودی ها که سال های سال مورد تحقیر سیستماتیک قرار داشته اند، به وضوح دیده ایم.
• یک همچو پدیده ای را در تاریخ سیاهان نیز که از خاک خود کنده شده، در دیار بیگانه به بردگی کشانده شده، مورد ستم مستمر قرار گرفته و سلب هویت شده اند، می توان مشاهده کرد.
• در برهه مشخصی، زنان سیاهپوست امریکا ـ گیرم که خود از زیبایی خارق العاده ای برخوردارند ـ به نفرت از رنگ پوست خود می رسیدند و سفید پوست بودن به آرزوی لایزال آنها بدل می شد.
• تحقیر و سرکوب سیستماتیک می تواند، تا به این حد از سقوط قربانی ها منجر شود و آنها را به پذیرش ارزش های دشمن وادارد.

• پدیدهً «تنفر از خود» فقط شامل حال گروه های مذهبی و قومی نمی شود، بلکه طبقات اجتماعی و احزاب سیاسی نیز بعد از شکست جنبش، دچار آن می شوند، بویژه وقتی که توپخانهً دشمن از غرش می افتد و یا قدری فروکش می کند و هجوم مرگبارتری را دستگاه های تبلیغاتی (رسانه های گروهی، تلویزیون، رادیو، مطبوعات و ...) دشمن به عهده می گیرند.

• «تنفر از خود» یکی از مسائل و معضلات مهمی است که جنبش کمونیستی برای مبارزه در برابر خود دارد و نباید دست کم گرفته شود.

• اینجا صحبت در بارهً بسیاری از «رهبران» سابق، که اکنون دهن به یاوه گویی در بارهً جنبش کمونیستی دریده اند و در سرگیجه ای مدام، نوعی سمپاتی و ارادت به امپریالیسم امریکا را در اعماق ذهن فرتوت شان کشف می کنند و به عنوان نوآوری عرضه می دارند، نیست.
• اینجا همچنین صحبت از «رهبران خود بر گزیدهً» جنبش باصطلاح کمونیستی، که از موضعواره دیروزی خود روی بر تافته، یکشبه دموکرات و لیبرال شده اند و از گذار مسالمت آمیز به «ندانم کجا» دم می زنند و امضاء جمع می کنند، نیز نیست.

• بدبختی اینجا ست، که «تنفر از خود»، در صفوف کسانی رخنه کرده است، که هنوز خود را کمونیست می نامند و هر سیاست و اندیشه ای را رد می کنند، که به نحوی از انحا می تواند، گذشتهً آنها را لکه دار کند.
• آنها به عمد، در بارهً کلیهً جنایات امپریالیسم، بی شرمانه سکوت می کنند ولی در بارهً عیوب واقعی و من در آوردی سوسیالیسم نعره می کشند و به توهین و پرخاش دست می زنند.

• مبارزه بر ضد طاعون «تنفر از خود»، بدون تحلیل ریشه ای و آزاد از پیشداوری در بارهً دوران عظیم و شکوهمندی که با انقلاب اکتبر آغاز شده است، بی فایده است.

• «تنفر از خود» و «انتقاد از خود»، اما علیرغم تشابه ظاهری دو چیز کاملا جداگانه و مغایر باهم اند.
• «انتقاد از خود» با تمام حدت و حتی افراطی بودنش، حاکی از این است که منتقد، آگاهانه به کنکاش ضرور عیوب و اشتباهات گذشته می پردازد، ولی تاریخ خود را منکر نمی شود.

• «تنفر از خود» اما فرار بزدلانه از تاریخ و گریز از مبارزه ایدئولوژیک و فرهنگی یی است که آن را فرا گرفته بود.

• اگر «انتقاد ازخود» شرط لازم برای بازیابی هویت کمونیستی خویش است، «تنفر از خود» مترادف با تسلیم طلبی و انکار هویت خویش است.

پایان

مجید نفیسی (2)

ونیس محله ای در جنوب لوس آنجلس است.
جیم موریسون (1943 ـ 1971)
آوازخوان و شاعر کولی مآب گروه «درها»
مدتی در ونیس زندگی می کرد
و بندی از شعرش بر دیوار بردواک حک شده است.

جنگ بی پایان
مجید نفیسی
6 ژانویه 2005


می آید
• با گام های سنگین
• انگار در صف پیاده نظام است
• یا خود سرداری است در جبهه
• که از سنگرها دیدن می کند.

• درب هر انباره را می گشاید
• و با چوب تعلیمی اش
• کیسه های زباله را بالا می برد
• و با دست دیگرش
غنیمت های جنگی را برمی گیرد:
شاید این شیشه شراب
پیاله دار زوجی مهربان بوده
واین جعبه خوشبوی پیتزا
مهماندار خانواده ای کوچک
یا این صفحه شکسته ی موریسون
یکریز می خوانده:
«روی آبراهه ای در ونیس»

می آید
• نه با کوله ای بر پشت
• یا ستاره ای بر دوش
• در جنگی که هرگز پایان نمی گیرد
• در کوچه ها و پسکوچه ها
• میان بی خانه ها و خانه های خوشبخت.

پایان

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

پسا مدرنیته هم واقعیت، هم ایدئولوژی


ورنر سپمن (متولد 1950)
دکتر فلسفه، از مسئولین انتشار مجلهً «دفاتر ماکسیستی»
آثار
کتب و مقالات بیشماری در زمینه نقد ایدئولوژی، تئوری اجتماعی ـ انتقادی
و جامعه شناسی فرهنگ
انسان و سیستم.
در انتقاد از مارکسیسم ساختارگرا (1993)
دیالک تیک تمدن زدائی.
بحران، خردستیزی و زورگوئی (1995)
پایان انتقاد اجتماعی؟
پسا مدرنیته، هم واقعیت، هم ایدئولوژی (2000)
پایان انتقاد اجتماعی؟
برای نوه کوچکم لئا، که بنظرش کتاب نوشتن فلاسفه،
بهانه ای برای شانه خالی کردن از ظرفشوئی است.
(ورنر سپمن)
برگردان شین میم شین

به استقبال شعر آه ای «یقین گمشده» از برزین آذرمهر


• نگرانی، هراس و بی فردائی، اکثریت قریب باتفاق مردم جهان را در عصر گلوبالیزاسیون فرا گرفته است.
• تضادهای اجتماعی و فرم های مختلف ستم و اعمال فشار که کهنه و نامعاصر بنظر می رسیدند، دوباره باب روز شده اند.
• حتی بهره مندان از تحولات کنونی نیز نمی توانند به حفظ امتیازات حاصله خویش مطمئن باشند.
• انگار مناسبات زندگی ـ همه ـ «پسا مدرن» شده اند و آنچه دیروز اطمینان بخش جلوه می کرد، امروز سؤال برانگیز و تردید آمیز جلوه می کند.

• تصورات سنتی از پیشرفت و توسعه، کهنه قلمداد می شوند و راه حل های مربوط به تحول اجتماعی واهی و خیالی بنظر می رسند.
• جوامع بشری به جای رشد مداوم و پیگیر، دستخوش تزلزلات، اختلالات، پارادوکس ها و نابرابری های جدید اند و دورنمای آتی سؤال برانگیز گشته است.
• علیرغم انباشت روزافزون سود، رشد رفاه اجتماعی متوقف شده است!
آگاهی به بحران هرچند همواره و همه جا به چشم می خورد، ولی از عصیان و پیکار آشکار و جدی خبری نیست.
بی لیاقتی روشنفکران در واکنش نشان دادن نسبت به رخدادهای اجتماعی ـ بویژه ـ تعجب انگیز است!

• پارادوکس های توسعه اجتماعی ـ ساختاری در پرتو تفکر «پسا مدرن» مورد بحث قرار می گیرند و بمثابه پدیده های تقدیری و اجتناب ناپذیر تلقی می شوند.
• سخن از آن می رود که گویا دیگر انتقاد اجتماعی مناسب روز نیست و کهنه و بی مصرف شده است.
• به جای انتقاد، تمکین انقلابی مآبانه نسبت به جریان حاکم، پختن آش خویش و رفع حوایج حیاتی خود، با تبختر و خودنمائی روشنفکرانه و بدون پرداختن به ضرورت های اقتصادی موعظه می شود.

• تفکر«پسا مدرن» با نام بردن پرطنطنه از تعداد بیشماری از پدیده های بحرانی کنونی و مورد بحث قرار دادن سوبژکتیف آنها، وجهه و مقبولیت کسب کرده و با جانبداری از حقوق گروه های حاشیه نشین و فرم های زندگی ناهمساز آنان، به اعتبار روشنفکرانه ای دست یافته است.

• موضعگیری های «پسا مدرن» کنونی علاوه بر این، ضمن تظاهر به صداقت و حسن نیت خود، ادعا می کنند که تمدن مبتنی بر تعقل به بن بست رسیده و باور به قابل برنامه ریزی بودن مناسبات زندگی بهتر، توهمی بیش نیست.

• با توجه ساده لوحانه می توان تفکر «پسا مدرن» را به عنوان واکنش انتقادی نسبت به تغییرات بنیادی حاصله در مناسبات کار و زندگی درجوامع سرمایه داری مخاطره آمیز تلقی کرد.

• ولی با دقت بیشتر معلوم می شود که «پسا مدرنیته» تنها به شمردن عوارض بحران بسنده می کند و کاری به تحلیل علل بروز آنها ندارد.

• تفکر «پسا مدرن» مذبوحانه می کوشد، تا نیات پست و توجیه گر خود را زیر نقاب طنز پنهان کند، ولی به سبب نامناسب بودن نقابش، استتار او طولی نمی کشد و چهره واقعی اش آشکار می گردد.

• زیرا شرط اصلی طنز، عبارت است از مخالفت با سیستم ارزشی و قدرت حاکمه.

• اما از تفکر «پسا مدرن» چنین انتظاری نمی توان داشت.
• تفکر«پسا مدرن» هرچند با تبختر و تظاهر روشنفکرانه، به قدرت حاکمه اشاره می کند، ولی بدنبال این اشاره، تحلیلی ارائه نمی دهد.

• مواد ضد و نقیض برنامه «تفکر پسا مدرن» را نمی توان بآسانی پرده پوشی کرد:
• این طرز تفکر با طرح جسته و گریخته حق آزادی بیان اقلیت ها و حقوق حیاتی انسان ها در جهان خصومت آمیز موجود، اعتماد مردم را به خود جلب می کند، تا آنها را بطور سیستماتیک به گمراه کشد و علل فرهنگی دگرفرمائی ، اعمال فشار اجتماعی و آلت دست قراردادن اقتصادی ـ اجتماعی افراد را از دیده ها پنهان کند.

• علیرغم تظاهر به انتقاد از قدرت حاکمه و انقلابی مآبی، در تار و پود این جریان، کوچکترین نشانی از جوهر انقلابی دیده نمی شود:
• چون هراشاره ای به جنبه ای از رشد بحران اجتماعی ـ فرهنگی، بلافاصله با ادا و اطوار تسلیم طلبانه روشنفکری خنثی می شود.

• اگرچه تشدید بحران اجتماعی ـ فرهنگی دیری است، که اشتهای مردم را نسبت به این دست پخت بی مزه روشنفکرانه کور کرده است، ولی هم مفاهیم و تصاویر «تفکر پسا مدرن» و هم احکام آن به درجه بالائی از مقبولیت و استقبال همگانی دست یافته اند.

• در دورانی که باور و یقین سنتی مردم متزلزل شده است، روی آوردن جماعت روشنفکر سردرگم و آشفته سر به فراورده فکری یک مرحله تحول بحرانی تعجب انگیز نیست.

• با همه این احوال، دیگر برکسی پوشیده نیست، که تفکر «پسا مدرن» دوران اوج خود را پشت سر نهاده و در سراشیب نزول قرار دارد.
• ادبیات ملهم از فلسفه مد روز، اگرچه همچنان انتشار می یابد، ولی نه از نظر فرم و نه از لحاظ محتوا، مطلب تازه ای برای گفتن ندارد.
• یاوه های دلقکان «روح زمانه» کسالت آور و ملال انگیز شده اند و جلال و شکوه گذشته را از دست داده اند.

• تفکر مفهومی (دیسکورسیو) به بازتولید و سرهم بندی کردن گونه گون فرمول ها و کلمات قصار «پسا مدرن» بسنده می کند و مطالب امروزی آن چیزی جز تکثیر گفته های دیروزی نیستند.

• (تفکر مفهومی عبارت است از اصطکاک گفتگوئی ـ استدلالی نظرات مختلف برای رسیدن به نظری قابل قبول برای همه افراد خردمند قادر به استدلال.
• تفکر مفهومی به تفکر گام بگام متکی بر مفاهیم و مقوله ها اطلاق می شود. مترجم)

• روزنامه فرانکفورتر آلگماینه این مسأله را چنین جمعبندی کرده است:
• «جریان روشنگری ضد مارکسیستی، که در پایان سال های هفتاد میلادی، از سوی فلسفه جدید گام بعرصه وجود گذاشته بود، اکنون عمرش به پایان رسیده است.»

• تنها این روزنامه نیست، که از زوال ارزش و اعتبار «تفکر پسا مدرن» سخن می گوید.
مجله مرکور، در ویژه نامه ای که در سال 1998 منتشر کرده، بیلانی از تفکر «پسا مدرن» ارائه می دهد و از تدفین بی شکوه آن سخن می راند:
• «خواه از اندیشه سازی و خواه از کشف مجدد زیورآلات عتیق، خواه از تقبیح قصه های بزرگ (پسا مدرنیته علم را صرفا بعنوان قصه پردازی، اسطوره و یا یک پدیده اجتماعی همانند و همرتبه با پدیده های دیگر تلقی می کند. مترجم) و خواه از ستایش تصادف و احتمال، از هر آنچه که «پسا مدرنیته» به عنوان تصحیح نگرش قلمداد می کرد و حتی المقدور در قالب عمل می ریخت، دیگر چیزی باقی نمانده است.»

• علیرغم صحت این نظرات، هنوز نمی توان از کاهش تأثیر و نفوذ «پسا مدرنیته» سخن گفت.
• امید بر اینکه با شتاب گرفتن روندهای بحرانی و با برملا شدن روز افزون تناقض میان جامعه ـ تصویر «پسا مدرن» و واقعیت سرمایه داری بحرانزده، از ارزش و اعتبار تئوری تأییدگر دیسکورسیو کاسته شود و توخالی و واهی بودن خوش بینی آن نسبت به وضع موجود آشکار گردد، امید عجولانه ای بوده است.

• اگرچه باور و اعتماد مردم بدان بطور روز افزونی رنگ می بازد ولی برخورد بخش اعظم روشنفکران نسبت به تحولات اجتماعی ـ فرهنگی برخوردی متناقض و دودلانه است:
• آنها وقتی لب به اظهارنظر انتقادی می گشایند، فرمول های «پسا مدرن» را نشخوار می کنند و از کهنه شدن انتقاد اجتماعی و از بیهودگی استفاده از تئوری روشنگری دم می زنند.

• اگرچه اکنون سرتیتر روزنامه ها کمتر به «پسا مدرنیته» اختصاص داده می شود و دیسکورس جهان بینی دچار انشعابات زیادی شده است، ولی با این حال دانشگاه ها هنوز عرصه احیای مجدد کلمات قصار «پسا مدرن» اند و گاهی حتی مدارس و کلاس های اکابر نیز از هجوم آنها در امان نمی ماند.
• ولی این تصور که پرداختن به «پسا مدرنیته»، تنها ارزش تاریخی ـ نظری دارد، نه تنها بدلایل فوق الذکر، بلکه از این رو که «پسا مدرنیته» علیرغم باطل و بی پایه بودن، هنوز در حیات معنوی جوامع سرمایه داری، میدان های کارزار ایدئولوژیکی بیشماری را به خود اختصاص می دهد ، اشتباه آمیز است.

• این مسأله برکسی پوشیده نیست، که هنوز کسی راه حل های قابل قبولی برای مسائلی که مستقیم و یا غیرمستقیم از سوی دیسکورس مطرح شده اند، ندارد.

• به این دلیل و دلایل بیشمار دیگر است، که فرمول های «پسا مدرن» توانسته اند در عرصه های زیادی از فرهنگ توده ای نفوذ کنند و حتی در بخش های معین جامعه، خود را به درجه معیارهای تفاهم اجتماعی ـ فرهنگی ارتقا دهند.

• ولی این به معنی عدم وجود تمایلات مخالف آن نبوده و نیست:
• نیاز به روشنگری در باره استدلال های متناقض «پسا مدرن» و مقاومت در برابر برخورد سطحی، تردستانه، عوامفریبانه و حق بجانبانه آن افزایش یافته است.
• این دو سؤال اغلب اوقات برلب ها ست که
• «آیا واقعا تمیز واقعیت از تخیل، حقیقت از توهم امکان پذیر نیست؟»
• «آیا واقعا انتقاد اجتماعی، معنی، مفهوم و مشروعیت خود را از دست داده است؟»

• تأثیرچشمگیر دانش دیسکورس، نه نتیجه درخشش فکری و یا خلوص تئوریکی آن، بلکه بیشتر ثمره همرنگ و همساز شدن آن با انگیزه ها (موتیوها) و حال و هوای موجود است.

پیکار روشنفکرانه مهم، از این رو، نه مقابله با «پسا مدرنیته» به عنوان یک جهان بینی (آنطور که در متون مربوطه ادعا می شود)، بلکه توضیح موفقیت بزرگ آن و بررسی علل دنباله روی داوطلبانه روشنفکران از رهنمودهای آن است.

• مسأله این است، که چرا «پسا مدرنیته» بصورت یک سیستم فکری روشنفکری غالب در آمده است؟

• ظاهرا بسیاری از هواداران این طرز تفکر، تمایلات و علایق خود را در آن بازتاب می یابند.
• چرا که محصول یک مرحله گذار بحرانی، در دوران بحرانزده، در دورانی که «نیاز به جهان بینی» (لوکاچ) به سبب فقدان سمتگیری های قابل اعتماد و به سبب تزلزل باور و یقین سنتی، بطرز بارزی افزایش یافته، بمذاق روشنفکرانه خوش می آید.

• شکی نیست که موعظه «پسا مدرن»، مبنی بر بی ثمری روشنگری و بیهودگی خردگرائی، پس از شکست سوسیالیسم دولتی گشته، دلیل ظاهرا محکمی نیز بدست آورده است.

• ظاهرا در تاریخ بشری، پیشرفت و خود ستیزی پیوندی ناگسستنی با هم دارند و در برابر سیستم پیروزمند سرمایه داری، برابرنهادی (آلترناتیوی) بچشم نمی خورد.

• ولی اینکه آیا «پسا مدرنیته» با تصورات تئوریکی خود قادر به تجزیه و تحلیل علمی مسائل مطروحه است، خود سؤال بزرگی است!
• زیرا محمل های فکری «پسا مدرنیته» اصولا قادر به پاره کردن تور خود فریبی حاکم نیستند.

• از این رو، بدرستی تردید می رود، که «پسا مدرنیته» بتواند در بررسی و توضیح تحولات متضاد اجتماعی نقشی بازی کند و از حد خودنمائی متکی بر فلسفه مد روز و طرح فخرفروشانه دیسکورسی سلسله ای از مسائل ضرور پا فراتر گذارد:
• آیا ما در دوران تحولات اجتماعی ـ فرهنگی ئی بسرمی بریم که استعمال یک مفهوم تضادآمیز دوران را الزامی می کند؟
• آیا دوران مدرن به پایان رسیده است و ما اکنون در دوران «پسا مدرن» (مابعد مدرن) زندگی می کنیم؟
• آیا تغییرات بحرانزده موجود می توانند راهگشای تحولی خلاق باشند و یا اینکه موجب تلاشی شبکه تنظیم تمدن بشری خواهند شد؟
• آیا برای آزادی عمل افراد بشری امکانات جدیدی فراهم خواهد شد و یا وابستگی و غلامی انسان ها شدت خواهد یافت؟

• سردمداران تفکر دیسکورسی به این پرسش ها پاسخ های یکسانی نمی دهند.
• کلام شورانگیز برخی از سران «پسا مدرنیته» لحنی احتیاط آمیز به خود گرفته است.
• ولی علیرغم آن نباید تأثیر درازمدت جهان بینی «پسا مدرن» را دست کم گرفت.
• این طرزتفکر، بخشی از تمایلات فکری تمام ارضی را تشکیل می دهد که از سال های 80 میلادی در مراکز سرمایه داری جهانی مهر خود را بر اوضاع حاکم می کوبد و از رجعت تئوری ها و جهان بینی های نیهلیستی مبتنی بر یأس و نومیدی و از رواج آیین اساطیری قوای آغازین و درونگرائی سوبژکتیف (که طرف دیگر آن «متافیزیک جسم» است) حکایت می کند.

• هدف ما پرداختن به تاریخ تئوری «پسا مدرنیته» و فیلولوژی «پسا مدرن» نیست.
• قصد ما عریان کردن محتوای مستور متون «پسا مدرن» و افشای ادعای حضرات مبنی بر «انتقاد از قدرت حاکمه» است.
• آیا طرز تفکر «پسا مدرن»، آنطور که ادعا می شود، منبع تأثیرات انقلابی و رهائی بخش است؟
• آیا گفتار و استدلال دیسکورسی واقعا بر ضد سیستم جهانی حاکم است؟

• این دو پرسش نا قابل، بعد سیاسی «پسا مدرنیته» را زیر علامت سؤال قرار می دهند و از این رو بندرت مورد بحث قرار می گیرند.

• ما می توانستیم به دنبال کار خود برویم و «پسا مدرنیته» را به حال خود رها کنیم، اگر پراتیک دیسکورسی مدعی انتقاد روشنفکری عظیم (که گویا بطور تاریخی رشد یافته است) نبود و از تأثیرات افشاگرانه تفکر خود در مخالفت با قدرت حاکمه دم نمی زد (که البته در پراتیک تئوریکی هرگز نشانی از آن دیده نمی شود، چرا که یاوه انتقادی «پسا مدرن» فاقد جوهر افشاگرانه است.)

• برای افشای راز درون پرده و برای تعیین چند و چون عمق نامشهود ولی مورد ادعای تفکر دیسکورسی و همچنین برای تشخیص نقش سیاسی آن، از مطالعه آثار مربوطه آغاز می کنیم و به طرح پرسش هائی دست می زنیم، که مغایر با برخورد متداول نسبت به متون و موضعگیری های «پسا مدرن» اند.

• هدف من رواج شیوه برخوردی است، که فریب خودستائی های تفکر دیسکورسی را نخورد و تضادهای آن و موضعگیری های پنهان و آشکار آن را در سیستم سمتگیری روشنفکرانه نسبت به قدرت حاکمه افشا کند.

• قصد من قضاوت نهائی در باره «پسا مدرنیته» نیست، چرا که «پسا مدرنیته» در فرم های رنگارنگ و ناهمگونی خودنمائی می کند و در پشت کلمات قصار و مفاهیم پرطنطنه، چه بسا نیات متفاوت و اغلب متضاد پنهان شده اند.
• دیسکورس غالب میزان قابل ملاحظه ای از دانش «پسا مدرن» را بطور محتوائی پذیرفته و با نقل «قصه های خاص» آن، بدان ساختار عملکردی جهان بینانه بخشیده است.
• کتاب حاضر از جمعبندی مقالات و بحث های مختلف در باره «پسا مدرنیته» تشکیل شده است و ناتمام بودن تفاسیر آن از همین رو ست.
• هدف این کتاب مقابله با «پسا مدرنیته» رایج در آلمان است.
• در «پسا مدرنیته» آلمانی در مقایسه با بحث های جاری در مقیاس جهانی، جا به جائی هائی در زمینه نکات اساسی و مهم مربوطه صورت گرفته است.
• این البته بدان معنی نیست، که برداشت آلمانی از «الواح فرامین» «استادفیلسوف» ها و «پسا مدرنیته» واقعی برداشتی تحریف شده و دیگرگونه است.
• فرق آندو تنها در این است، که برخی مسائل کمتر و برخی بیشتر مورد تأکید قرار گرفته اند.

فوکو نیز به این امر اشاره کرده است، که نیت نقد «پسا استروکتورالیستی» خرد با برداشت عام آلمانی رایج در مباحث «پسا مدرن» یکی نیست.

• خرد (Vernunft) در زبان آلمانی، معنی وسیعتری از خرد (Raison) در زبان فرانسوی دارد.
• منظور از خرد، عمدتا عبارت است از «خرد ابزاری، خرد تکنولوژیکی»

• (میشائیل فوکو (1926 ـ 1984)، فیلسوف فرانسوی. مترجم)

• اما این نسبی انگاشتن خرد را، که هسته واقعی هم دارد، باید بازهم نسبی ترش کرد.
• چه، تفکر «پسا مدرن»، بکمک احکام خود، به این امر بیشتر دامن زده است:
لیوتار به طور موجز می گوید:
• «خرد و قدرت یکی اند

• (ژان فرانسوا لیوتار (1924 ـ 1998) فیلسوف فرانسوی. مترجم)

• از این گفته (و نه تنها از آن) معلوم می شود، که دیسکورس «پسا مدرن»، علیرغم صریح بودن درزمینه مسائل جزئی، با گذراندن تفاسیر خود از مجاری تنگ صافی خویش، به تحمیل جهان بینی خود مبادرت می ورزد و ادعا می کند:
• «عمل مبتنی بر خرد، ناچار به فاجعه می انجامد و تصور اینکه بتوان آزادانه در تحول شرایط زندگی شرکت داشت، حاکی از خودفریبی بزرگ است

• من علاوه بر این، تحلیل اجتماعی «پسا مدرن» را مورد بحث قرار خواهم داد.

• «پسا مدرنیته» اگرچه ظاهرا فقط به طرح مسائل فرهنگی می پردازد، ولی بسیاری از تفاسیر و نظرات آن جامه تئوریکی ـ اجتماعی در بر دارند.

• برای افشای دعوی روشنفکرانه، مبنی بر غیرقابل درک بودن مناسبات اجتماعی معاصر، طرح و بررسی مفاهیم اجتماعی از قبیل فردی کردن، حال و روز رسانه های گروهی، تولید سلطه ایدئولوژیکی الزامی خواهد بود.

• طرح پرسش زیرین، هسته مرکزی برخورد به دانش دیسکورسی را تشکیل خواهد داد:
• آیا نظریه «پسا مدرن»، مبنی بر اینکه ابرام بر ضرورت انتقاد اجتماعی مقبولیت و مشروعیت خود را از دست داده است، دارای هسته ای معقول است؟

• برای درک بحث های «پسا مدرن» رایج در ممالک آلمانی زبان، باید با صحنه گردانان و سخنگویان ایدئولوژیکی، با شیوه خاص استدلال آنها در صحنه بین المللی و با استحاله و مسخ دیسکورس دست و پنجه نرم کنیم.

• کلمات قصار تفکر «پسا مدرن» در آلمان، شیفتگان پروپا قرصی پیدا کرده اند.

• یکی از این شیفتگان ولفگانگ ولش نام دارد، که با کتابی تحت عنوان «مدرن پسا مدرن ما» ، به جمعبندی آیه های «پسا مدرن» اقدام کرده است، که یاد آور تعلیمات دینی است.

• و از همین رو ست که جلسات تبادل نظر روشنفکری، روی شرکت کنندگان در «دیسکورس گسترده» همان تأثیری را به جا می گذارد، که جلسات مذهبی در قرون وسطی به جا می گذاشت.
• شرکت کنندگان در این جلسات، همانند حاضرین در مجالس مذهبی، از درک مطالب مورد بحث عاجز می مانند و به سبب کمبود ادبیات مربوطه لازم و عدم درک اصول فکری مربوطه، بسیاری از بحث ها با طرفداران دیسکورس بی ثمر از آب در می آیند.
• مدافعان «پسا مدرنیته» اغلب با احساسات و شور بیکران، ولی با استدلال بی رمق، آیه های همیشه همان «پسا مدرن» را تکرار می کنند.

• سردمداران «پسا مدرنیته» مرتب از فقدان دانش تئوریک در دیسکورس شکوه سر می دهند.
• ولی شاید راز موفقیت تفاهم اجتماعی ـ فرهنگی «پسا مدرن» در همین فقر تئوریکی نهفته است!

• در بحث با نمایندگان «پسا مدرنیته» پس از مدت کوتاهی معلوم می شود، که حضرات در خارج از چارچوب تنگ مطلوب خود، قادر به بحث نیستند:
• آنها در مواجهه با هرگونه استدلال تئوریک، مظلوم نمایانه فریاد برمی آورند که «شما منظور ما را اصولا غلط فهمیده اید و در حق ما ستم روا می دارید

• ولی اگر تفکر «پسا مدرن» بر آن نیست که
• رهائی اجتماعی بی دورنما شده است!
• حقیقت گرائی علمی بیهوده است!
• تمیز واقعیت از خیال، حقیقت از دروغ اصولا غیرممکن است!
• تفکر راهنما نمی تواند وجود داشته باشد!
• پس اقرار صریح بدان سودمند خواهد بود.

• اما خواننده کنجکاو بیهوده در متون «پسا مدرن» دنبال چنین اقراری خواهد گشت و در بحث و گفتگو با آنان بیهوده در انتظار شنیدن پاسخ صریح به این پرسش ها خواهد ماند.

• اما این امر تصادفی نیست، زیرا این موضعگیری ها هسته اصلی دانش «پسا مدرن» را تشکیل می دهند.
• دیسکورس هرگز تن به بحث در باره مسائل یاد شده نخواهد داد و نمی تواند هم بدون نفی خود بدان تن در دهد.
• پرس و جوی سمج در باره علل فقدان آشکار این خودشناسی و دلیل عدم آمادگی به بحث در خارج از چارچوب مطلوب خود، در گشت و گذار ما در جهان شگفت انگیز تفکر «پسا مدرن» نقش مهمی بازی خواهد کرد!

ادامه دارد

آه ای یقین گمشده

برزین آذرمهر

‌باغ از فراق گل ز تن افکند پیرهن،
• بر سینه ریخت شب صدف دانه‌ های برف،
پائیز زد به چهره ی هر چیزرنگ ِ زرد،
• ‌ماتم بیافرید و فرو ریخت اشک ِ سرد.

• بس سالیان گذشت...
• در برکه‌ های
شب زده،
• تا دیرگاه ها،
• جز غوک ِ غم نخواند؛
• جز هق هق ِ خفیده ای
• از مرغ ِ حق نماند؛

• درهر کجای ره
• هر لحظه،
خنجری
بر استخوان خلید؛‌
زهر کشنده ای
درجسم وجان دوید؛

• هر لحظه ،هر نفس،
شک همچو صخره‌ ای شد و
• ره بست بر هدف؛
• آه ‌ای "یقین گمشده" رفتی از این دیار
• زان پس دگر ندید کسی چهره ی بهار؛

• گو بی‌ تو، ما
• چگونه از این ره،
• گذر کنیم؟

• ‌بی تو، چگونه این شب ِ تیره
• سحر کنیم؟
پایان

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

فوندامنتالیسم چیست؟ بخش 8

مانی (216 ـ 276 میلادی)
مانیگری با اذن شاپور (240 ـ 270 میلادی)
در جنوب غربی ایران و بابل اشاعه می یابد.
بهرامشاه به تحریک روحانیت زرتشتی، مانی را دستگیر می کند.
مانی 60 ساله در زندان می میرد.
آموزش دوئالیستی مانی :
آموزش مانی بر دو طبیعت (دو جوهر، دو اصل) و سه دوران مبتنی است.
دوران اول، زمان جدائی دو طبیعت یاد شده است.
دوران دوم، زمان آمیزش دو طبیعت یاد شده است.
دوران سوم، زمان جدائی قطعی و نهائی دو طبیعت یاد شده است.
غرب از مانیگری تا فوندامنتالیسم بخش اول
دومه نیکو لوسوردو
برگردان یدالله سلطان پور

• همانطور که دیدیم، تمایلات فوندامنتالیستی به هنگام جنگ، میان قدرت های غربی نیز پا به عرصه وجود می گذارند.
• اکنون سؤال این است که آیا اگر اختلاف میان غرب ـ بطور کلی ـ و جنبش های رزمنده در مستعمرات و جهان سوم شدت یابد، فوندامنتالیسم همواره و بالضروره فقط در مستعمرات و جهان سوم پا به عرصه وجود می گذارد؟
ژوزف نیدهام (1900 ـ 1995)
سینولوگ و بیوشیمیست معروف بریتانیا
از بزرگترین صاحب نظران در عرصه تاریخ علوم چینی
آثار :
علوم و تمدن چین
ریاضیات، علوم مربوط به آسمان و زمین
شیمی، تکنولوژی شیمیائی
تکنولوژی نظامی و باروت

• در این جور موارد باید هشدار ژوزف نیدهام ـ سینولوگ (عالم زبان و فرهنگ چین) معروف ـ را به یاد داشت:
• «ما باید ـ بناچار ـ اروپا را از خارج مورد توجه قرار دهیم و شکست ها و پیروزی های اروپا را به چشم مردم آسیا و آفریقا ببینیم، که بخش اعظم سکنه زمین را تشکیل می دهند
انور عبد المالک (متولد 1924)
مورخ، فیلسوف و جامعه شناس مارکسیست مصری
از هواداران ژوزف نیدهام
آثار :
دیالک تیک اجتماعی ـ تمدن و تئوری اجتماعی
سمتگیری تمدنگرایانه در تشکیل جهان
فرهنگ و تفکر
• هشداری که صاحب قلمان بر خاسته از جهان سوم مورد تأکید قرار می دهند، به توصیف ترکیبی عناصر متدئولوژیکی ئی می پردازد که منشاء بسیاری از متون فرهنگ اروپائی محسوب می شوند.
• آیا این سنت هنوز زنده است؟
• خودآگاهی غرب ـ بویژه در سال های بعد از 1989 میلادی ـ ظاهرا بدون کوچکترین تناقض و تردید، فوندامنتالیسم را همیشه و بدون استثناء به دشمنان غرب و یا به کسانی نسبت می دهد، که هر از گاهی به خطه مقدس و منحصر به فرد تمدن غرب حمله ور می شوند.
• همین برخورد مانیگرانه، خود یکی از ویژگی های اصلی فوندامنتالیسم است.
لوئیس فراخان (متولد 1933 نیویورک)
رهبر جنبش آفرو ـ آمریکائی معروف به «ملت اسلام»
خواننده موزیک پاپ بود.
تحت تأثیر ملکوم ایکس وارد این جمعیت شد و نام فامیلی اش را با ایکس جایگزین ساخت.
ایکس بیانگر نام آفریقائی گمشده در روند برده سازی سیاهان است.
بعد از سوی علیجاه محمد، رهبر جنبش، نام عبدالحلیم فراخان دریافت کرد.
در بوستون سمت وزارت داشته.
طرفدار جدائی نژادی است.
برای نژاد سیاه حکومت 6000 ساله قائل می شود و نژاد سفید را فراورده آزمایشگاهی علمای سیاه می داند. نظرات ضد یهودی و ضد مسیحی را نمایندگی می کند.

• هر وقت که اختلافات اوج می گیرند، مانیگری خود را با وضوح تمام آشکار می سازد.
• وقتی که در پائیز سال 1995 میلادی، در ایالات متحده آمریکا، تبلیغات سیاسی خصمانه بر ضد «ملت اسلام»، تحت رهبری فراخان اشاعه می یابد، سوء قصدهای به عمل آمده در فرانسه به حساب فوندامنتالیست های الجزایری گذاشته می شوند.
باربارا اسپینلی (متولد 1946 در روم)
مؤلف کتب و نویسنده بخش خارجی روزنامه های لا رپوبلیکا و کوریر دل لاسرا و غیره

• و در یک روزنامه ایتالیائی وزین، خانم سرمقاله نویس مشهوری عکسی می کشد، که به توجه اش می ارزد.
• برای اینکه این عکس مشخصه ناگفته ها و ایدئولوژی حاکم است:
عکس یاد شده همه چیز می گوید، بی آنکه چیزی بگوید.
• بنظر باربارا اسپینلی ، ما با یک رویاروئی تمام ارضی سر و کار داریم، که طرفین مخاصمه از قرن ها و یا حتی هزاره ها قبل تعیین و تعریف شده اند و ضدیت شان اجتناب ناپذیر است:
• در سوئی «قوم یهود و تمدن مسیحی» و یا «روح یهودی ـ غربی» صف کشیده و
• در سوی دیگر، «تروریست های آگاه ضد غربی، ضد اروپائی، ضد یهودی ـ مسیحی» کمین گرفته اند.

• بغض «کینه ضد غربی» گره خورده در گلو بر ضد اسرائیل، اکنون علیه اروپا می ترکد:
• «فرانسه ـ اکنون ـ اسرائیل اروپا ست!
• و فراخان نیز که بی شرمی اش تا به جائی رسیده که خواهان تشکیل یک ملت مجزای اسلام شده»، عمدتا به «فاناتیسم اسلامی» تعلق دارد.

• نویسنده سرمقاله کوچکترین زحمتی برای درک دیگران به خود نمی دهد.
• او اصلا نمی کوشد که معیارها و هنجارهای عام را در مورد همه فرهنگ ها معتبر بداند.
• نویسنده سرمقاله روزنامه استمپا برای مثال نسبت به مسائل زیر بکلی کور است:

مسئله اول
• معلوم نیست که او چگونه تجلیل خالی از انتقاد از اسرائیل را با تقبیح مبارزان سیاهپوست آمریکا همراه می سازد!
• برای اینکه مبارزان سیاهپوست آمریکا، سودائی جز تأسیس اسرائیلی برای خود ندارند.
• درخواست «ملت اسلام»، مبنی بر تأسیس دولت مستقل ملی را می توان (و باید هم) به سبب غیرعملی بودن آن، مورد انتقاد قرار داد.
• ولی در عین حال، باید علل طرح چنین خواستی را نیز مورد کنکاش و بررسی قرار داد.
خانم اسپینلی، بدون تحلیل مقایسه ای گرایشات تجزیه طلبانه در جامعه یهودی در پایان قرن نوزدهم و تمایلات تجزیه طلبانه امروزین سیاهپوستان آمریکائی، بدون کوچکترین تأملی اولی را متمدنانه و دومی را بربرمنشانه ارزیابی می کند.

*****

• از این رو ست که او فاناتیسم و فوندامنتالیسم را همواره فقط به شکل مفرد بکار می برد.
• و در مورد قربانیان فلسطینی فوندامنتالیسم یهودی، حتی کلمه ای بر زبان نمی راند.
• اگرچه در فلسطین، کم نیستند یهودیانی که باروخ گلد اشتاین، سردمدار قتل عام هبرون را به عنوان قهرمان گرامی می دارند و مورد تجلیل قرار می دهند.

دکتر باروخ کاپل گلد اشتاین (1956 ـ 1994)
افسر ارتش اسرائیل، راستگرا و تروریست
او در 25 فوریه 1994 به عملیات تروریستی بر ضد مسلمانان فلسطینی دست زد که به مرگ 29 نفر و زخمی شدن 180 نفر منجر شد.

مسئله دوم
• آیا می توان مثل خانم اسپینلی فرانسه را به آب زمزم شست و آن را حق به جانب مطلق تلقی کرد؟
• سوء قصد به عمل آمده در 17 اکتبر 1995 در پاریس، مصادف بود با سالگرد حادثه ای که 34 سال قبل، در پایتخت فرانسه به قتل عام بربرمنشانه عرب ها و مراکشی ها منجر شده بود.
• قتل عامی که حادثه شب بارتولوموس ، شب قتل عام فجیع کاتولیک ها بوسیله پروتستان ها را در خاطر زنده می کند:
• «اجساد بیشماری به رود زاینه انداخته شدند.
• ضرب و شتم، به رگبار مسلسل بستن و غرق کردن انسان ها در مرکز یک «شهر سفید پوستان» بی تفاوت و بی اعتناء، که ساعت ها به تماشای تعقیب و کشتار خارجی ها در بلوار بزرگ شهر قناعت کرد

• «کسانی بوده اند که ضمن تماشای قتل عام خارجی ها و ضرب و شتم آنان تفنن می کردند و حوادث وحشت انگیز را با کف زدن و هورا همراهی می کردند.»
شب بارتولوموس (عروسی خون در پاریس)
در شب 24 اوت 1572 آدمیرال گاسپار کولینی و دیگر رهبران هوگه نوت ها، همراه با هزاران نفر از همکیشان کاتولیک شان، به فرمان کاترین مدیسی قتل عام شدند.
آنها مهمانان عروسی هاینریش نوارا و مارگاریت فالوا بودند.

صلیب هوگه نوت ها
هوگه نوت عنوانی بود برای پروتستان های فرانسوی که کالوینیست بوده اند.

• خانم سرمقاله نویس در روزنامه استامپا، که در مقاله دیگری به «روابط فرانسه با الجزایر» از سال های 1960 میلادی اشاره می کند، ولی حتی لحظه ای در این فصل و یا فصول مشابه مکث نمی کند، تا به جنایات نیروی اشغالگر فرانسه در الجزایر بپردازد.
• از بطن الجزایر دیروز است که الجزایر امروز زاده می شود:
• وحشت و ستم و سرکوب استعماری دیروز جای خود را به وحشت جنگ داخلی امروز می دهد.

ادامه دارد

آنارشیسم، آنارکو سندیکالیسم و آنارکو کمونیسم (3)

میخائیل الکساندرویچ باکونین (1814 ـ 1876)از متفکران و سازماندهان آنارشیسم
با پایگاه طبقاتی اشرافی، معلم و افسر توپخانه
از فعالین قیام های 1848 در پاریس، پراگ و درسدن
8 سال حبس، 4 سال تبعید سیبری
از مخالفان مارکس
گونتر هیدنبرگردان شین میم شین


4
باکونین
 
بی شرمانه ترین نقش را در میان نمایندگان آنارشیسم، باکونین بازی می کند.

باکونین ـ بلحاظ تئوریکی ـ پیرو اشتیرنر و پرودون بود.
• او یکی از بدترین دشمنان مارکسیسم و جنبش کارگری انقلابی بود.
باکونین مخالف تشکیل احزاب پرولتری بود.
• بنظر او نیروی اصلی انقلاب را دهقانان و لومپن پرولتاریا تشکیل می دهد.
باکونین مخالف سرسخت دولت و دیکتاتوری پرولتاریا بود.
• او و طرفدارانش در سال های 60 قرن نوزدهم به تأسیس سازمان های مخفی پرداختند.
• از آن جمله اند:
• انجمن مخفی برادران بین المللی.
• اتحاد دموکراسی سوسیالیستی.


باکونین و طرفدارانش به سازمان های بین المللی کارگری نفوذ می کردند و با توسل به هر وسیله ای می کوشیدند تا رهبران آنها را به سوی خویش کشند و از موضع بالا به اشاعه ایده های مخرب خویش در جنبش کارگری بپردازند و سازمان های کارگری را تار و مار سازند.
مارکس و انگلس بر ضد خرابکاری های باکونین و طرفدارانش به مبارزه پرشور آشتی ناپذیر می پردازند و آنها را بمثابه خائنین به امر طبقه کارگر افشا می کنند و اخراج آنها را از کنگره هاگر اتحاد بین المللی کارگران (1872) در خواست می کنند.
باکونین و طرفدارانش برای نیل به آماج خود از هروسیله کثیفی استفاده می کردند:
• توطئه، خنجر از پشت، لود دادن، جاسوسی، خبرچینی، ترور.
• آماج ها و متدهای آنان را مارکس و انگلس به مأموریت از سوی کنگره هاگر به تفصیل کشف و تحریر کرده اند.

5
کروپوتکین
آنارکو کمونیسم

پیوتر الکساندرویچ کروپوتکین (1842 ـ 1921)جغرافی دان، نویسنده، آنارشیست روسی
پایگاه طبقاتی اشرافی
از تئوریسین های بزرگ آنارشیسم کمونیستی
آنارکو کمونیسم کروپوتکین را باید یکی از فرم های خاص آنارشیسم محسوب داشت.

کروپوتکین آموزش اجتماعی آنارشیستی ئی را طرحریزی می کند که قبل از همه، حاوی نظرات اخلاقی و سوسیولوژیکی است و مشخصه اصلی اش مفهوم «همیاری» است.
• او امیدوار بود که جامعه بی طبقه کمونیستی مورد نظر خود را بطرزی ایدئالیستی از طریق موعظه اخلاقی به طبقات استثمارگر و متقاعد کردن آنان بر قرار سازد.
• او بویژه روی برتر شمردن منافع (کلکتیف) جامعه بر منافع اگوئیستی شخصیت های منفرد تأکید داشت.

6
آنارکوسندیکالیسم
آنارشیسم در اواخر قرن نوزدهم ـ قبل از همه ـ در فرم آنارکوسندیکالیسم وارد میدان می شود.

آنارکوسندیکالیسم عبارت است از یک جریان خرده بورژوائی و نیمه آنارشیستی در جنبش کارگری.
آنارکوسندیکالیسم از فرانسه سر می گیرد و بعد در کشورهای ایتالیا، اسپانیا، سوئیس و آمریکای لاتین رواج می یابد.

آنارکوسندیکالیسم در آلمان نیز برای مدت کوتاهی در سازمان های سندیکائی محلی بویژه در برلین توسط فریده برگ نفوذ می کند و به عنوان واکنش بر ضد اوپورتونیسم و رفرمیسم بوروکراسی سندیکائی آلمان عرض اندام می کند.

آنارکوسندیکالیسم نیز مثل آنارشیسم منکر ضرورت مبارزه سیاسی طبقه کارگر، نقش حزب و دیکتاتوری پرولتاریا ست.
آنارکوسندیکالیسم خواهان استقلال کامل سازمان های حرفه ای طبقه کارگر از احزاب سیاسی است.
آنارکوسندیکالیسم سندیکاها را نیروی تعیین کننده در مبارزه بر ضد سرمایه داری می داند.
آنارکوسندیکالیسم بر آن است که سندیکاها می توانند از طریق اعتصاب عمومی کارگران، بدون انقلاب سیاسی سرمایه داری را بر اندازند، مالکیت بر وسایل تولید را اجتماعی کنند و اداره و سازماندهی تولید را به دست گیرند.

تئوریسین های آنارکوسندیکالیسم عبارت بودند از پرودون، لاگاردل سورل و فریده برگ.

• آنارشیسم با پیروزی سوسیالیسم علمی و بویژه پس از انقلاب اکتبر و ساختممان سوسیالیسم در شوروی و دیگر کشورها بمثابه ایدئولوژی و جریانی در جنبش کارگری در هم شکست.
• برخی از ایده های آنارشیسم امروزه در رویزیونیسم و دگماتیسم به حیات خود ادامه می دهند.• در «اوتوریته ستیزی» مدرن و در برخی از چپ های رادیکال جامعه اوپوزیسیون در کشورهای سرمایه داری نیز می توان به ایده ها و گرایشات آنارشیستی با منشاء اشتیرنر و باکونین و غیره برخورد کرد.
پایان