۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

جهان و جهان بینی سیاوش کسرائی (30)

سرچشمه:
http://www.google.de/imgres
سیاوش کسرائی (1305 ـ 1374) (اصفهان ـ وین)
تحلیل واره ای از شین میم شین

باور

• باور نمی کند دل من مرگ خویش را
• نه نه من این یقین را
• باور نمی کنم

• تا همدم من است نفس های زندگی
• من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

• آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود
• آخر چگونه این همه رؤیای نو نهال
• نگشوده گل هنوز
• ننشسته در بهار
• می پژمرد به جان من و خاک می شود

• در من چه وعده ها ست
• در من چه هجرها ست
• در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
• اینها چه می شود؟

• باور کنم که آن همه عشاق بی شمار
• آواره از دیار
• در کوره راه ها همه خاموش می شوند؟

• باور کنم که دخترکان سفید بخت
• بالای بام ها و کنار دریچه ها
• بی وصل و نامراد
• چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند

• باور کنم که دل
• روزی نمی تپد
• بی آن که سر کشد گل عصیانی اش ز خاک؟

• نفرین بر این دروغ
• دروغ هراسناک

• پل می کشد به ساحل آینده شعر من
• تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند

• پیغام من به بوسه لب ها و دست ها
• پرواز می کند
• باشد که عاشقان به چنین پیک دوستی
• یک ره نظر کنند

• در کاوش پیاپی لب ها و دستها ست

• کاین نقش آدمی
• بر لوحه زمان
• جاوید می شود

• و این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
• یک روز بی گمان
• سر می زند ز جایی و خورشید می شود

• تا دوست داری ام
• تا دوست دارمت
• تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
• تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
• کی مرگ می تواند
• نام مرا بروبد از یاد روزگار؟

• بسیار گل که از کف من برده است باد
• اما من غمین گل های یاد کس را پر پر نمی کنم

• من مرگ هیچ عزیزی را
• باور نمی کنم

• می ریزد عاقبت
• یک روز برگ من
• یک روز چشم من هم در خواب می شود

• زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست

• اما درون باغ
• همواره عطر باور من در هوا پر است

تلاشی برای تحلیل شعر
باور

• عنوان این شعر معروف سیاوش تأمل انگیز است:
• باور

• مفهوم « باور» احتمالا همتراز با مفهوم «اعتقاد» است.
• عقیده مذهبی هم از باور سوبژکتیف معینی سرچشمه می گیرد، که ایمان به یک واقعیت ماورای حسی (متامادی و یا غیرمادی) را امکان پذیر می سازد.

• این موضع آغازین معتقدان مذهبی بوده است.
• عقیده مذهبی، باور غیرقابل اثبات به وجود موجودات و قوای ماورای طبیعی و غیرمادی است که در حوادث طبیعی، در زندگی اجتماعی و در سرنوشت فردی انسان ها دخالت می کنند و خود را به طرزی اسرارآمیز به انسان ها عیان می سازند.
• باور و اعتقاد مذهبی می تواند بسان سدی خلل ناپذیر در برابر مبرهن ترین حقایق، پایداری به خرج دهد.
• عقیده مذهبی را با روشن ترین تجارب و دلایل ملموس حتی نمی توان متزلزل کرد.

• انتخاب این واژه از سوی سیاوش نمی تواند تصادفی باشد.
• خواهیم دید.

حکم اول
• باور نمی کند دل من مرگ خویش را
• نه، نه، من این یقین را
• باور نمی کنم

• این شعر بیشک، در رثای عزیزی سروده شده است.
• و بعد در رثای هر عزیزی بی اختیار بر زبان رفته است.

• شیر کردن بی محابای ارزشمندترین فرزندان خلق، سپردن غیرمستقیم آنان به جوخه های اعدام در همه فرم های آن و سرودن مرثیه ای بلند بالا و گریاندن خلایق محروم و بی نصیب از شادی هنر بزرگ ایرانیان است.

• سیاوش اما نه مرثیه سرا ست و نه مرثیه خوان.

• سیاوش با همه فرق و تفاوت و تضاد دارد.

• سیاوش بی نظیر و بی همتا ست.
• سیاوش خلوص و زلالی و شفافیت شگفت انگیزی است.

• سیاوش در این شعر، نه از مرگ کسی، بلکه از مرگ خویشتن خویش سخن می گوید.


• آنچه ضمیر خردمند (دل) او باور نمی کند، مرگ خویشتن خویش است.

• کوه مهیب دردی که بر ضمیر سیاوش سنگینی کرده است، غیرقابل تصور است.
• سیاوش مرگ هر عزیزی را مرگ خویش احساس کرده و بسان هر کدام از آنها فرو افتاده است.
• سیاوش مرگ غیر را مرگ خویش تلقی کرده است.

• این احساس یگانگی با مظلومین یکی از بارزترین صفات شاعر توده ها ست.


• مفاهیمی که سیاوش در حکم به خدمت می گیرد، عبارتند از «باور» و «یقین»

• رفیق، همرزم و همسنگر شاعر اعدام شده است و شاعر در او و با او.

• این یقین است.

• در این حقیقت امر نمی توان تردید به دل راه داد.


• اما سیاوش علیرغم این، به انکار مرگ خویش کمر می بندد:

• بسان ایراسیونالیستی از جنس انسان های مذهبی.

• شاید این تنها موردی است که سیاوش به امپیری (تجربه ملموس) اعتنا نمی کند.
• سیاوش نمی خواهد که پهلوانان مرده باشند و خود در آنها و با آنها مرده باشد.

• چرا؟


• برتولت برشت پیشاپیش از قول آقای کوینر گفته است:

• «برای اینکه من باید در این اوضاع و احوال بیشتر از زور عمر کنم.»
• (از قصه «در برابر زور چه باید کرد؟»، قصه های آقای کوینر)

• سیاوش ـ در پیگیری تفکر شکسپیر ـ تجسم ارواح شهیدان به خاک افتاده است.

• سیاوش آشیانه سحرآمیز ارواح است.

• به قول هگل، ارواح مادیت یافته است، تا بر روح دشمن بلحاظ مادی قوی تر یورش برد.

• لحظه لحظه زندگی سیاوش، حدیث یورش بی امان او به سنگرهای ارواح دشمن بوده است.

• این یورش بی امان کماکان ادامه دارد.
• چرا که سیاوش هنوز نمرده است.

حکم دوم
• تا همدم من است نفس های زندگی
• من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

• در این حکم سیاوش نیز سماجت و سرسختی او در پاسداری از زندگی به چشم می خورد:
• سیاوش ستاینده زندگی است و هرگز حتی خیال مرگ کریه را به مخبله خویش ره نمی دهد.

حکم سوم
• آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود
• آخر چگونه این همه رؤیای نو نهال
• نگشوده گل هنوز
• ننشسته در بهار
• می پژمرد به جان من و خاک می شود!

• مفاهیمی که سیاوش در این حکم به خدمت می گیرد، عبارتند از «گل»، «خس و خاشاک»، «رؤیای نونهال»، «گل گشودن و در بهار نشستن»، «به جان پژمردن» و «خاک شدن»

• در این حکم با این مفاهیم ـ قبل از همه ـ سخن از تبدیل گل به خس و خاشاک است، که خود کم دردی نیست.
• اما روند تبدیل گل به خس و خاشاک را به هر صورت می توان توجیه و تحمل کرد.

• درد شاعر توده ها اما این است که گل مورد نظر «رؤیای نونهالی» است که «هنوز در بهار به گل ننشسته» و علیرغم آن، بطرزی غیرطبیعی و زورکی در فرم های گونه گون (اعدام، غربت، زندان، شکنجه، تهمت، رسوائی و غیره) پژمرده می شود و با خاک یکسان می گردد.


• قلع و قمع جوانان فاجعه ای است که شاعر توده ها را به زانو در می آورد و عاصی می سازد.


حکم چهارم
• در من چه وعده ها ست
• در من چه هجرها ست
• در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
• اینها چه می شود؟

دلیل درد و رنج شاعر در همین حکم بر زبان می آید:
• شاعر رهائی اجتماعی وعده ها به خود داده است، تمامت دار و ندار خود را فدای امر رهائی کرده است.

• هجرها و سوگ های مرد افکن را تحمل نموده است.

• روز و شب دست به دعا داشته است که سرداران رهائی جان سالم بدر برند.

• مرگ اما پایان آرزوها و رؤیاها ست.


• درست به همین دلیل باید در برابر مرگ بپا خاست و با سماجت و سرسختی یک مذهبی به انکارش کمر بست.


باور به مرگ را باید حتی اگر یقین مطلقی جلوه کند، به جادوی ایمان به رهائی سر به نیست کرد.

ادامه دارد


دیالک تیک علت و معلول (8) (بخش آخر)

اصل علیت
پروفسور دکتر گونتر کروبر
برگردان شین میم شین

• اصل علیت حاکی از آن است که هرچیز، هر روند و امثالهم دارای علل مادی خویش است و در طبیعت، جامعه و تفکر چیزی و یا روندی یافت نمی شود که علتی نداشته باشد.

• اصل علیت، بدین طریق مدعی خصلت یونیورسال علیت است.


• مراجعه کنید به زنجیر علی، علیت در تارنمای دایرة المعارف روشنگری


• زنجیر علی

• مراجعه کنید به علیت

پایان

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

اشتباه و پیشرفت

قصه های آقای کوینر
برتولت برشت
برگردان میم حجری

• اگر کسی فقط به فکر خودش باشد، نمی توان تصور کرد که خطائی مرتکب شود و نتیجتا از پیشرفت باز ماند.

• از این رو باید به فکر کسانی بود که پس از او به کار ادامه می دهند.
• تنها بدین طریق می توان مانع اتمام کاری شد.

پایان

تو کز محنت دیگران بی غمی

استاد علی‌ اصغر اصفهانی (سلیم)
1334
سرچشمه: تارنمای سرود کوهستان
http://avayekohsar.blogfa.com

• معلم به ناگه چو آمد، کلاس
• چو شهري فروخفته خاموش شد

• سخن‌هاي ناگفته در مغزها
• به لب نارسيده فراموش شد

• معلم ز کار مداوم مدام
• غضبناک و فرسوده و خسته بود

• جوان بود و در عنفوان شباب
• جواني از او رخت بر بسته بود

• سکوت کلاس غم‌ آلود را
• صداي درشت معلم شکست

• ز جا احمدک جست بند دلش
• بدين بي ‌خبر بانگ، ناگه گسست

• بيا احمدک درس ديروز را
• بخوان تا ببينم که سعدي چه گفت

• ولي احمدک درس ناخوانده بود
• به جز آنچه ديروز آنجا شنفت

• عرق چون شتابان سرشک يتيم
• خطوط خجالت به رويش نگاشت

• لباس پر از وصله و ژنده ‌اش
• به روي تن لاغرش لرزه داشت

• زبانش به لکنت بيفتاد و گفت:
• «بني‌آدم اعضاي يک‌ پیکرند»

• وجودش به يکباره فرياد کرد:
• «که در آفرينش ز يک گوهرند»

• در اقليم ما رنجبر مردمان
• زبان دلش گفت بي‌ اختيار

• «چو عضوي به درد آورد روزگار،
• دگر عضوها را نماند قرار»

• تو کز ........
• تو کز...........
• واي يادش نبود
• جهان پيش چشمش سيه پوش شد

• نگاهي به سنگيني از روي شرم
• به پايين بيفکند و خاموش شد

• ز اعماق مغزش به جز درد و رنج
• نمي‌ کرد پيدا کلامی دگر

• در آن عمر کوتاه او، خاطرش
• نمي‌ داد جز آن پيامی دگر

• ز چشم معلم شراري جهيد
• نماينده‌ ی آتش خشم او

• دروني پر از نفرت و کينه داشت

• غضب مي ‌درخشيد در چشم او

• « چرا احمد کودن بي ‌شعور؟»
• معلم بگفتا به لحن گران

• «نخواندي چنين درس آسان بگو
• مگر چيست فرق تو با ديگران؟»

• عرق از جبين، احمدک پاک کرد
• خدايا چه مي گويد آموزگار؟

• نمي‌بيند آيا که در اين ميان
• بود فرق ما بين دار و ندار

• چه گويد؟ بگويد حقايق بلند؟
• به شهري که از چشم خود بيم داشت

• بگويد که فرق است مابين او
• و آن کس که بي ‌حد زر و سيم داشت

• به آهستگي احمد بي نوا
• چنين زير لب گفت با قلب چاک:

• که آن‌ها به دامان مادر خوش‌ اند
• و من بي ‌وجودش نهم سر به خاک

• به آنها جز از روي مهر و خوشي
• نگفته کسي تاکنون يک سخن

• ندارند کاري به جز خورد و خواب
• به مال پدر تکيه دارند و من

• من از روي اجبار و از ترس مرگ
• کشيدم از اين درس بگذشته، دست

• کنم با پدر پينه‌ دوزي و کار
• ببين، دست پرپینه‌ ام شاهد است

• سخن ‌هاي او را معلم بريد
• ولي او سخن‌هاي بسيار داشت

• دلي از ستمکاري ظالمان
• نژند و ستمديده و زار داشت

• معلم بکوبيد پا بر زمين:
• ـ که اين پيک قلب پر از کينه است ـ

• «به من چه که مادر ز کف داده‌ اي
• به من چه که دستت پر از پينه است»

• رود يک نفر پيش ناظم که او
• به همراه خود يک فلک آورد

• نمايد پر از پينه پاهاي او
• ز چوبي که بهر کتک آورد

• دل احمد آزرده و ريش گشت
• چو او اين سخن از معلم شنفت

• ز چشمان او برق سويي جهيد
• به ياد آمدش شعر سعدي و گفت:

• « ببین ، یادم آمد، دمی صبر کن
• تامل ، خدا را ، تامل ، دمی

• تو کز محنت دیگران بی غمی
• نشاید که نامت نهند آدمی»

پایان
ویرایش از دایرة المعارف روشنگری است

خشم و پند

قصه های آقای کوینر
برتولت برشت
برگردان میم حجری

• آقای کوینر گفت:
• «پند دادن به کسانی که از دست شان خشمگینی، کار دشواری است.

• پند دادن به آنان اما بویژه ضرور است.

• چرا که آنها بویژه به پند نیاز دارند.»

پایان

تریاد ماده ـ مکان ـ زمان (1)

گالیله ئو گالیله (1564 ـ 1642)
فیلسوف، ریاضی دان، فیزیکدان، ساره شناس
کاشف کشفیات خارق العاده در رشته های مختلف علوم طبیعی

ماده
پروفسور دکتر گونتر کروبر
برگردان شین میم شین

• مقوله فلسفی «ماده» انعکاس واقعیت عینی است، که در خارج از شعور انسانی و مستقل از شعور انسانی وجود دارد.
• مفهوم فلسفی ماده، در رابطه متقابل ماده و شعور تعیین می شود:
• ماده، اولین است.
• ماده مقدم بر شعور است و مستقل از آن وجود دارد.
• شعور اما بر عکس، ناشی از ماده است و ثانوی است.

• از آنجا که ماده، تنها واقعیت عینی است که در خارج از شعور وجود دارد، مقوله معرفتی ـ نظری (یعنی مقوله مربوط به عرصه تئوری شناخت) فراگیرتر دیگری نمی تواند وجود داشته باشد، که بتوان ماده و شعور را بدان نسبت داد.

• از این رو، «بنا بر ماهیت امر غیرممکن است، از مفاهیم معرفتی ـ نظری ماده و شعور تعریفی غیر از این که کدام یک از آن دو بردیگری تقدم دارد، ارائه داده شود.»

• از این رو، در مفهوم ماتریالیستی ـ دیالک تیکی ماده، پیوند ناگسستنی آن با مسأله اساسی فلسفه و اهمیت جهان بنیانه آن بطرز بارزی خودنمائی می کنند.

• در سیستم های ماتریالیستی فلسفه چین باستان، هند و مصر، اگر چه مفهوم ماده تصریح نشده است، اما اطمینان بی خلل به وجود عینی و مستقل از انسان چیزها و پدیده ها در طبیعت، همه جا به چشم می خورد.
• این چیزها و پدیده ها، به نظر نمایندگان ماتریالیسم باستان، از تعداد انگشت شماری از عناصر اصلی (خاک، آب، هوا، آتش، فلز و چوب) تشکیل یافته اند.

• مشخصه اصلی فلاسفه یونان باستان، در قرن ششم پیش از میلاد، عبارت است از خلاصه کردن تنوع عینی جهان در یک عنصر واحد :
• به نظر تالس : آب.
• به نظر آناکسی منس : هوا و
• به نظر هراکلیت : آتش.

• آموزش اتمیستی که بوسیله لویکیپ و دموکریت بنیانگذاری شده و توسط اپیکور و لوکرتس توسعه و تکامل یافته بود، عناصر اصلی را ذرات کوچک مادی تجزیه ناپذیر (اتم ها) می دانست، که ازنظر فرم، سازمان و جایگاه با هم فرق دارند و از ترکیب گونه گون اتم ها تنوع بی پایان چیزها و جهان ها پدید می آیند.

• برخلاف این متفکران ماتریالیست، که ماده را با یکی از مظاهر مشخص آن یکی می گرفتند، آناکسی مندر جوهر اصلی را اپیرون می نامید و آن را به عنوان عنصری مادی تعریف می کرد که بلحاظ کمی و کیفی نامحدود و نامعین است.

• تعریف انتزاعی ـ منطقی مفهوم اپیرون را که بر مبنای خواص مشخص چیزها و پدیده ها صورت می گرفت، می توان اولین نطفه مفهوم فلسفی ماده بشمار آورد، که توسط ارسطو فرمولبندی شده است.
• ماده ـ به نظر ارسطو ـ جوهری است که همه چیزها از آن نشأت می گیرند و از آن تشکیل می یابند.
• ماده فاقد خواص است، ماده امکان بالقوه است، که تنها در پیوند با فرم جامه واقعیت می پوشد.
• ماده بنا بر ماهیت خود خنثی و منفعل است و تعین های مشخص خود را تنها بوسیله اصل کوشا، فرم و محرک اولیه کسب می کند.

• اولین ضربه بر نظریه ارسطو مبنی بر جدائی حرکت از ماده را تئوری اتمیستی اپیکور وارد آورد و اندیشه خود جنبی اتم ها را مطرح ساخت.

• درک ارسطو از ماده، بمثابه امکان وجود صرف از سوی فلسفه اسکولاستیک قرون وسطی بدون تغییر ماهوی در آن پذیرفته و به خدمت گرفته شد.

• توسعه بیشتر مفهوم ماده در پیوند تنگاتنگی با جدائی تدریجی علوم منفرد از فلسفه و قبل از همه با پیشرفت علوم طبیعی قرار داشت.

• برونو و گالیله در سپیده دم عصر جدید و در مبارزه آگاهانه بر ضد فلسفه اسکولاستیک به دفاع علنی از تئوری اتمیستی پرداختند.
• برونو در ماده جوهر واحد واقعیت را می دید و تأکید بر آن داشت که باید میان انواع مشخص ماده (انواع مورد نظر طرفداران علم مکانیک، پزشکها و غیره «مثلا جیوه، نمک، گوگرد») و آن جوهر واحد فرق گذاشت.

• فرانسیس بیکن از فرضیه اتمیستی در مقابل تعالیم ارسطو در باره ماده و فرم به دفاع برخاست.
• به نظر بیکن، ماده، فرم و حرکت، وحدتی را تشکیل می دهند.
• ماده نه منفعل، بلکه فعال است و مهمترین خصیصه آن حرکت است.

• بیکن
تعریف مشخص و محسوس تالس، آناکسی منس و هراکلیت از ماده را به تعریف ارسطوئی ترجیح می داد.

• ماده ـ به نظر بیکن ـ دارای خصایص مشخص بیشماری است، که البته از نظر کمی و کیفی تغییرناپذیرند.

رنه دکارت (1596 ـ 1650)
فیلسوف، ریاضی دان و عالم علوم طبیعی.
او از مؤسسین راسیونالیسم مدرن عصر جدید آغازین شمرده می شود.
تفکر راسیونالیستی او را کارتزیانیسم نیز می نامند.

• دکارت در فلسفه خود اصل دوئالیستی ئی را مطرح می سازد، که بنا بر آن جهان هم شالوده مادی و هم شالوده مبتنی بر جوهر روحی دارد.

• (ما در باره دکارت ـ این فیلسوف نقابدار ـ مستقلا به بحث خواهیم پرداخت.
• ولی نقد نظر هر کس باید بطور عینی و مستقل از علل و عوامل دخیل در نحوه طرح آن صورت گیرد، هر چند که نیت باطنی طراح یک نظر بجای خود قابل اشاره است. مترجم)

• او صفت مشخصه ماده را در انبساط می داند.
• ماده قابل انبساط او را می توان بی نهایت بار تجزیه کرد.
• دکارت، حرکت ماده را در جا به جائی مکانیکی خلاصه می کند و آن را ناشی از تأثیر متقابل اجسام (فشار، ضربه، اصطکاک و غیره) می داند.

• «دکارت در فیزیک خود به ماده نیروی خود آفرین می بخشد و حرکت مکانیکی را عمل حیاتی آن می داند.
• او فیزیک خود را قاطعانه از متافیزیک خود جدا می کند.
• ماده در فیزیک او تنها جوهر، تنها دلیل وجودی و تنها دلیل شناخت است.»

• در فلسفه دکارت انبساط بی نهایت ماده، در مقابل نهایت مندی زمانی ماده قرار داده می شود.
• ماده ازلی و ابدی نیست، بلکه آفریده خدا ست.

• دوئالیسم دکارت را هوبس مورد انتقاد قرارمی دهد.

• به نظر هوبس، تفکر نباید از ماده متفکر جدا شود.
• تنها یک جوهر مادی وحدتمند وجود دارد، که سرچشمه همه اندیشه ها و تصورات ما ست و مستقل از اندیشه ها و تصورات انسانی وجود دارد.

• خصلت متافیزیکی ماتریالیسم هوبس خود را در این نشان می دهد، که او ماده را با اجسام (بنا بر تصور هندسه اقلیدسی از آنها) یکی می داند، که صفت مشخصه شان انبساط است، نه حرکت.

پیر گاسندی (1592 ـ 1655)
فقیه، دانشمند علوم طبیعی و فیلسوف فرانسوی

• گاسندی هم مانند هوبس، اصل خلق ناپذیری و فنا ناپذیری ماده را اعلام می کند.
• گاسندی اما بر خلاف هوبس، از این اصل نتیجه می گیرد، که تجزیه بی نهایت ماده غیرممکن است و لذا به دفاع از اتمیسم می پردازد.
• گاسندی جدا کردن حرکت از ماده را نیز رد می کند و برای ماده در هیئت اتمها تمایل درونی به حرکت قائل می شود.

• اسپینوزا هم بر خلاف دکارت، ماده را جوهری وحدتمند می داند، که مستقل از شعور انسانی وجود دارد، خود علت وجودی خویش است، خلق ناپذیر و فنا ناپذیر است.
• فکر، اما بر خلاف ماده، جوهری مستقل نیست، بلکه همانند انبساط یکی از صفات مشخصه طبیعت است، که ما می شناسیم.
• حرکت ـ به نظر اسپینوزا ـ از صفات مشخصه ماده نیست، بلکه نتیجه تأثیر عوامل خارجی است.

• جدا کردن حرکت از ماده که از مشخصات ماتریالیسم متافیزیکی است، نتایج تئولوژیکی را ضرورتا در خود نهفته دارد :
• اگر حرکت ماده ذاتی آن نباشد، پس باید علتی خارجی داشته باشد، مثلا علت العللی بنام خدا موجب حرکت آن باشد.

• این نتیجه ای است که نیوتون صراحتا می گیرد.

• لایب نیتس در تئوری منادی خود، از موضع ایدئالیستی، جدائی حرکت از ماده را رد می کند:
• منادها عبارتند از جوهرهای کوشا، فعال و روحی که در حرکت مدام قرار دارند.
• «ماده دگرباشی روح است، چیزی است از جنس ژله که بمثابه رشته ای این جهانی و جسمی منادها را بهم پیوند می دهد.»

• اگر لایب نیتس به قول لنین، «از راه تئولوژی، به اصل پیوند ناگسستنی (عام و مطلق) حرکت و ماده می رسد»، تولاند و ماتریالیست های فرانسوی در قرن هجدهم از موضع ماتریالیستی به این اصل می رسند.

• ماتریالیست های فرانسوی، بویژه هولباخ و هلوه تیوس، مفهوم ماده را از موضع سنسوئالیسم (حس گرائی) تعریف می کنند:

• ماده آن چیزی است که بر حواس ما تأثیر می گذارد.

• (سنسوئالیسم نامی است برای جریان معرفتی ـ نظری (یعنی مربوط به تئوری شناخت) که مرحله حسی شناخت را مطلق می کند و لذا مدعی می شود، که کل شناخت ناشی از ادراک حسی است، میان تفکر و احساس تفاوت ماهوی وجود ندارد و کلیه نتایج تفکر را می توان در ادراکات حسی خلاصه کرد.
• سنسوئالیسم فرم خاصی از تجربه گرائی (امپیریسم) است.
• سنسوئالیسم پاسخ صریح به مسئله اساسی فلسفه نمی دهد.
• سنسوئالیسم به وجود و یا عدم وجود عینی ـ واقعی علل احساس وقعی نمی نهد.
• از این رو ست که سنسوئالیسم در عرصه تئوری شناخت، در پیوند با اگنوستیسیسم (ندانم گرائی) قرار دارد.
• سنسوئالیسم اما در تاریخ فلسفه عمدتا با ماتریالیسم پیوند داشته است، در حالیکه راسیونالیسم (ضد سنسوئالیسم) اغلب با ایدئالیسم همراه بوده است. مترجم)

• این مفهوم ماده ـ بلحاظ معرفتی ـ نظری ـ از حد مفهوم جوهر که در ماتریالیسم قرون شانزدهم و هفدهم رایج بوده، فراتر می رود، اما ماهیتا تحت تأثیر علم مکانیک می ماند.
• ماتریالیست های فرانسوی ـ در مطابقت با درجه پیشرفت علوم طبیعی در آن زمان ـ ماده را عمدتا با جنس یکی می گرفتند و ساختار آن را بر مبنای اتمیسم توضیح می دادند.

• حتی فویرباخ، ماده را به عنوان فرم های جنسی در طبیعت تصور می کرد، بدون این که بتواند تعریف کاملی از این مفهوم عام ارائه دهد.
• فویرباخ درنقد ماتریالیستی از نظریه هگل، مبنی بر یکسان بودن اوبژکت و سوبژکت، ماده و روح، به دفاع از وجود عینی و مستقل از انسان طبیعت و تقدم ماده بر شعور پرداخت.

ادامه دارد

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

مارکسیسم بدون لنین؟ (2)

«مبارزات حزبی در فلسفه»
لنین در مصاف با ماکسیست ـ پوزیتیویست ها
پروفسور هانس هاینتس هولتس
برگردان میم حجری

2
ابعاد نقد

• الگوی حضرات برای همه آشنا ست.
• از برنشتاین تا کائوتسکی و از کائوتسکی تا هربرت مارکوزه، همه بدون استثناء و تا همین امروز، خود را بهترین مارکسیست می نامند.

• اهمیت اثر لنین تحت عنوان «ماتریالیسم و امپیریوکریتیسیسم» در موارد زیرین است:

1

• لنین بسان مارکس و انگلس در انتقادات برنامه ای اش، اولا نتایج سیاسی نهائی انحرافات مفهومی را برملا می سازد.

2

• ثانیا ضرورت وحدت فلسفی را در رابطه با قوانین اساسی جهان بینانه، اجتماعی ـ تئوریکی و سیاسی مارکسیسم برجسته می کند و بر تئوری شناخت مارکسیستی و اونتولوژی (دیالک تیک طبیعت) به مثابه جزء لایتجزای مارکسیسم وفادار می ماند.

• مراجعه کنید به تئوری شناخت، دیالک تیک در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

• لنین بر تمامی این عناصر، ستون های اصلی عمارت ماتریالیسم دیالک تیکی را استوار می سازد.

• هرکس که این عناصر را به نفع جنبه های مبتنی بر عامل تاریخی صرف و اقتصاد سیاسی صرف زیر پا نهد، خواه و ناخواه خطه مارکسیسم را ترک می گوید.


• لنینیسم
درست به همین دلیل، تداوم قاطعانه و پیگیر برنامه مارکس است که پایان فلسفه را به مثابه واقعیت بخشیدن به فلسفه می داند.


• انتقاد لنین از پوزیتیویست های روس و سرمشق های آلمانی آنها، امروز دیگر جذاب نیست، اما داربست ماتریالیسم دیالک تیکی او و وحدت پراتیک و تئوری او از اهمیت خارق العاده ای برخوردارند.


• بدین طریق، در چالش بر ضد امپیریوکریتیسیست ها ـ اصولا ـ موضوعات بمراتب بزرگتر و مهمتر زیر آشیان دارند:

1

• لنین اولا کانت را به مثابه فرم کلاسیک ایدئالیسم ذهنی به تیغ تیز انتقاد می سپارد.

2

• ثانیا از گذار اجتناب ناپذیر ایدئالیسم به مذهب و از گذار ناگزیر شناخت به عقیده پرده برمی دارد و قرابت امپیریوگریتیسیسم را با «فیده ئیسم» نشان می دهد.

(فیده ئیسم به موضعگیری معرفتی ـ نظری ئی اطلاق می شود که عقیده (مذهبی) را به مثابه تنها بنیان تمامت شناخت قلمداد می کند و عقیده را برتر از عقل می شمارد.
• مثلا تئوری شناخت نئوتومیسم.
• لنین می نویسد:
• «تئوری شناخت ایدئالیستی ـ ذهنی امپیریوکریتیسیسم قرابت غریبی به فیده ئیسم دارد.» مترجم)

• لنین پیش شرط های این گذار را در سه گام زیر خلاصه می کند:

1

• سنسوئالیسم (حسگرائی)

2

• ایدئالیسم ترانسندنتال (ماورای تجربی)

3

• امپیریسم

• سه فصل اول کتاب لنین تحت عنوان «ماتریالیسم و امپیریوکیتیسیسم» به رویاروئی ماتریالیسم با سنسوئالیسم، ایدئالیسم ترانسندنتال و امپیریسم اختصاص یافته است.

• لنین اجداد سنسوئالیسم و ایدئالیسم ترانسندنتال (ماورای تجربی) را یعنی اسقف برکلی و ایمانوئل کانت به نام می نامد.

• و امپیریسم را در نوسانش میان نگرش های ماتریالیستی و ایدئالیستی نشان همگان می دهد.
• لنین «مسئله اساسی فلسفه»، یعنی تقدم وجود بر شعور و یا برعکس را از منابع تاریخی اش استخراج می کند و در فلسفه معاصر پیاده می کند.

الکساندر بوگدانوف (1873 ـ 1928)
پزشک، فیلسوف، اقتصاد دادن، نویسنده رمان های اوتوپیکی با اسم ماکسیموف
آثار:
عناصر اساسی طبیعت شناسی تاریخی (1899)
طبیعت، حیات، روان، جامعه (1899)
روانشناسی جامعه (1904)
امپبریوکریتیسیسم در سه جلد (1905 ـ 1907)
خطه سرمشق ها و فلسفه مارکسیسم (1908)
سیاره سرخ (ستاره سرخ) (1908)
فلسفه تجربه زنده (1913)
علم شعور اجتماعی (1914)
جامعه سوسیالیستی (1919)
شعر پرولتری (1923)
میراث هنری کارگران (1924)
آموزش سازماندهی عمومی (1926)

• امپیریوکریتیسیست های روس تنها به سبب دلایل سیاسی موجود، مسئله مربوط به اهمیت و وضوح فلسفه در حزب سوسیال ـ دموکرات کارگری روسیه را مطرح می ساختند.

• زیرا آنها فلاسفه مهمی نبوده اند:

• بازاروف، بگدانوف و رفقا در حد ایدئولوگ های خانگی برای حل و فصل مسائل روز بودند.
• ولی جهان بینی خود را بنا بر مد روز راست و ریست می کردند.

• بگدانوف و گلفوند پزشک بودند.
• برمن وکیل دادگستری بود و بنا بر خاستگاه خود از علوم منفرد کششی به پوزیتیویسم داشت.

• مراجعه کنید به پوزیتیویسم و نئوپوزیتیویسم در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

ارنست ماخ (1838 ـ 1916)
فیزیکدان، فیلسوف و تئوریسین علمی اطریشی
از مؤسسین امپیریوکریتیسیسم
از راهگشایان تئوری هیئت و روانشناسی هیئت

• در این زمان فیزیکدان سرشناسی در اطریش به نام ارنست ماخ بر مبنای متدیک علوم طبیعی به نتیجه گیری های فلسفی ـ پوزیتیویستی دست می زد که بعد در محفل وین به جریانی مکتبی مبدل شد.

• ترکیب فیزیک مدرن با فلسفه (با تکیه بر تعالیم کانت به مثابه نیای فکری در پشت پرده) زرق و برق مد روز داشت.
• روشنفکران مترقی روسیه طرفدار مارکسیسم بودند.
• بسیاری از آنها اما جوان بودند.
• سن بازاروف، برمن و لوناچارسکی در حوالی سی بود.
• انتقاد از اقتصاد سیاسی و انتقاد از شناخت در غیاب قدرت تمیز متدیکی وارد کله آنها می شد.

• آنها سوسیال ـ دموکرات و اکثرا بلشویک بودند.
• اکثر آنها پس از پیروزی انقلاب اکتبر فونکسیون های رهبری را در ساختمان اتحاد شوروی به عهده داشتند.

• آنها اما بلحاظ ایدئولوژیکی استحکام زیادی نداشتند و بآسانی بازیچه جریانات روز می شدند.

• آنها عناصر پوزیتیویستی را بطرز اکلکتیکی با عناصر مارکسیستی پیوند می زدند تا تجربه را با انتقاد پیوند زنند.
• به همین دلیل نام امپیریوکریتیسیست به خود داده بودند.

• (اکلکتیسیسم ـ بطور کلی ـ عبارت است از آمیختن مکانیکی عناصر فکری مختلف با هم.
• ما زمانی با اکلکتیسیسم فلسفی سر و کار داریم که کسی تئوری ها، نظرات و قبل از همه عناصر و تزهای سیستم ها و جریانات فلسفی مختلف را بدون تلاش در جهت ترکیب خلاقانه آنها و بدون بر طرف کردن تناقضات منطقی موجود، با هم مخلوط کند و سیستم من در آوردی «جدیدی» را بوجود آورد. مترجم)

• مارکسیست نیم بند اما هرگز نمی تواند مارکسیست باشد.

• یا باید دیالک تیک مارکس و انگلس را به خدمت گرفت و یا به تفسیر دیگری از دانش فلسفی دل خوش داشت.

• راه سومی وجود ندارد.

• جز دیالک تیک مارکس و انگلس بقیه راه ها به جهان بینی تفکر بورژوازی منتهی می شوند.


• سلول بیگانه با ورود به مارکسیسم، فونکسیون ارتجاعی مخربی به عهده می گیرد.

• به همین دلیل است که لنین دست به قلم می برد.

• مسئله اینجا تسویه حساب با مشتی فلاسفه دهاتی نیست که دیر و یا زود جزو گذشته خواهند شد.
• مسئله اینجا این است که آیا تئوری هادی پراتیک به مثابه کل، انسجام درونی خود را حفظ خواهد کرد و یا به اجزای متشکله خود تجزیه خواهد شد و تأثیر زیانباری بر مبارزه طبقاتی باقی خواهد گذاشت.

• مسئله اینجا نه پوزیتیویسم، بلکه رفقای ارزشمندی اند که از کوره پراتیک انقلابی سربلند بیرون آمده اند.
• بگدانوف کسی است که در پلنوم سوم حزب در سال 1905 به عضویت کمیته مرکزی انتخاب شده است.
• چنین کسانی اکنون دچار گمراهی ایدئولوژیکی گشته اند.

• این مارکسیست ـ پوزیتیویست های بلشویکی در سال های پس از شکست انقلاب 1905 فراکسیون خاص خود را تشکیل می دهند که مارکسیسم را در مواضع فلسفی جهان بینانه اش مورد تجدید نظر (رویزیون) قرار می دهد.

• هدف آنها این است که مارکسیسم را با ایده های مغشوش روشنفکریت بورژوائی چپ سازگار سازند.


• گرایش از در رونده ی از پنجره بازآینده به پوزیتیویسم، گرایش به دمساز سازی مارکسیسم با هژمونی (سرکردگی) تصورات ارزشی و آماجی بورژوائی و گرایش به تجزیه و تلاشی سوسیالیسم انقلابی برای جناح بلشویکی حزب سوسیال ـ دموکرات کارگری روسیه به خطری مهیب بدل شده بود.

• تدقیق مفاهیم که می بایستی وضوح پراتیک سیاسی را همراهی کند، در خطر آن قرار داشت که در حلیمی از احساسات چپروانه بی سر و ته سر به نیست شود.

• لنین بسان مارکس و انگلس در سابق، به پافشاری بر دقت تفکر پرداخت.

• «مسائل ظاهرا متافیزیکی» از قبیل استقلال وجود از شعور، استقلال چیزهای طبیعی و مناسبات طبیعی از احساسات انسانی، استقلال ماده، استقلال نوع رابطه محتوای شناخت از موضوع شناخت (انعکاس و بازسازی) را لنین به مثابه مسائل اساسی مورد بررسی قرار می دهد که وضوح سیاسی و جهان بینانه خود را
در آنها نمایان می سازد.

• لنین می آموزد که در «در ورای اسکولاستیک معرفتی ـ نظری امپیریوکریتیسیسم باید مبارزه حزبی در فلسفه را دید که در تحلیل نهائی بیانگر گرایشات، تمایلات و ایدئولوژی طبقاتی است که دشمن جامعه مدرن اند.»
• (آثار لنین، جلد 14، ص 363)

• لنین درک پوزیتیویست های روس را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد که خود را امپیریوکریتیسیست می نامند تا خاستگاه دوگانه خود را نشان دهند:

1

• امپیریسم (تجربه گرائی، مبنا قرار دادن ظاهری تجربه برای شناخت)

• مراجعه کنید به امپیریسم در تارنمای دایرة المعارف روشنگری


2

• نقد خرد کانت (ادعای مبتنی بر غیرقابل شناسایی بودن «چیز در خود»)

• مراجعه کنید به «چیز در خود» در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

• لنین نظرات مخالفین را مو به مو به تفصیل نقل می کند.
• تجزیه و تحلیل لنین اما تبیین صرف نظرات نیست.

لنین در چالش خود، تناقضات آموزش های مخالفین را برملا می سازد، ناسازگاری آنها را با مارکسیسم نشان همگان می دهد و دام های جهان بینانه را افشا می کند که امپیریوکریتیسیست ها در آنها گرفتار آمده اند.

ادامه دارد