در اوج آرزو
ه الف سایه
هوشنگ ابتهاج
درنگی
از
میم حجری

بگذار تا از این شب دشوار بگذریم
آنگه چه مژده ها که به بام سَحر بریم
رود رونده سینه و سر می زند به سنگ
یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون می خوریم باز که باز اش بپروریم
ای روشن از جمال تو آیینۀ خیال
بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم
دریاب بال خستۀ جویندگان که ما
در اوج آرزو به هوای تو می پریم
پیمان شکن به راهِ ضلالت سپرده، به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم
آن روز خوش کجا ست که از طالعِ بلند
بر هر کرانه پرتو مهرش بگستریم
بی روشنی پدید نیاید بهای دُر
در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم
آن لعل را که خاتم خورشید نقش او ست
دستی به خون دل ببریم و بر آوریم
ماییم سایه کز تکِ این درۀ کبود
خورشید را به قلۀ زرفام می بریم.
پایان
این شعر سایه واکنشی رئالیستی ـ راسیونالیستی ـ هنری ـ پوئه تیکی بر سرکوب بی رحمانه و ابلهانه و بی شرمانه حزب توده بوده است.
چه توسط شاه و چه توسط شیخ
ظنز تاریخ همین است:
جلاد هر انقلاب به مجری مجبور وصایای آن انقلاب مبدل می شود.
شاه
مجری مجبور بخش ضد فئودالی (دموکراتیک) حزب توده شد
و
شیخ
مجری مجبور بخش ضد امپریالیستی (ملی) حزب توده شد.
ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر