۱۴۰۵ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

خود آموز خود اندیشی (۱۴۹۸)

Der Denker 

شین میم شین

بوستان

باب چهارم

در (باب) تواضع

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۹۷ ـ ۱۲۱)

بخش دوم

(ص ۹۷ ـ ۱۲۱)

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم

  حکایت چهارم

 
فقیهی کهن جامه تنگدست
در ایوان قاضی به صف بر نشست

معنی تحت اللفظی:

فقیهی بود که لباس کهنه در برمی کرد و فقیر بود و به دیدار قاضی آمده بود و در آخر صفی ایستاد که به کسانی اختصاص داشت که می خواستند به دیدار قاضی بروند. 

یکی گفت:

«از این نوع شیرین نفس

در این شهر سعدی شناسیم و بس»

سعدی

او در این حکایت به قصد خودستائی، قصه ای سرتاپا انتزاعی نقل می کند.

او همه چیز می گوید، بی آن که چیز مشخصی گفته باشد.

جملات او انتزاعی اند، با ظاهری زیبا.

سعدی از این نظر ـ و فقط از این نظر ـ آدمی را یاد شاعری در قرن بیستم می اندازد، که چپ می نمود، بی آنکه از چپگرائی بوئی به مشامش خورده باشد:

فقیهی کهن جامه، تنگدست، ولی پر مدعا، ارباب بلاغت و فصاحت.

 

احمد شاملو :

در جدال با خاموشی

در گیر تلاش پر وسواس گزینش الفاظی هر چه فاخرترم.

گرفتار فضاحت دست یابی به فصاحتی هر چه شگفت انگیزتر، به گرماگرم هنگامه ای که در آن ـ حتی ـ خروشی بی خویش از حنجره ای خونین، به نیروتر از کلام بلیغ است، سنجیده و بر سخته

معنی تحت اللفظی:

همه تلاش سرشته به وسواسم صرف انتخاب الفاظ خیلی خیلی فاخر می شود.

گرفتار دیالک تیکی از فضاحت وفصاحت شده ام:

فضاحت (رسوایی و افتضاح و بی آبروی) دست یابی به فصاحت حبرت انگیزتر.

مسئله این است که ارزش خروشی از حنجره خونینی نیرومند تر از کلام بلیع و سنجیده و حساب شده است.

 

شاملو هم در این بند از شعرش

فرمی را می کوبد تا فرم دیگری را بستاید.

خروشی از حنجره ای را برتر از هر کلام می داند.

از کلام هم نه محتوا و معنایش را، بلکه بلاغت و سنجیده بودن و حساب شده بودنش  را.

 

مثل سعدی که از کهنگی لباس و تنگدست نمایی و در صف جماعت عادی ایستادن و شیرین نفس بودن

معیار حقیقت و حقانیت اختراع می کند.

 

ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر