۱۴۰۴ دی ۵, جمعه

خود آموز خود اندیشی (۱۳۵۴)

  

 شین میم شین

بوستان

باب سوم

در عشق و مستی و شور

حکایت هفدهم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۹۵ )

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم

 

مرا چون خلیل، آتشی در دل است

که پنداری این شعله بر من گل است

معنی تحت اللفظی:

پروانه گفت:

عشق به شمع آتشی در دل من است که سبب می شود که آتش شمع  برای من گل واره باشد، به همان سان که تل آتش برای حضرت ابراهیم گلستان بود.

 

سعدی در این بیت شعر، ماهیت خردگرای خود را برملا می سازد.

خردستیزی صفت ذاتی سعدی نیست و نمی تواند باشد.

سعدی حافظ نیست و نمی تواند حافظ باشد.

جان خروشانی که ذره ذره اش به عطر حیاتبخش دیالک تیک سرشته است، نمی تواند خردستیز باشد.

خرد و دیالک تیک همزاد یکدیگرند.

خرد و دیالک تیک دست در دست و شانه به شانه می روند، می افتند و می خیزند.

سعدی دلیل علمی و عقلی تمایل پروانه به شعله شمع را بطور غیرمستقیم بر زبان می راند.

پروانه فریب رنگ شعله زرد شمع را می خورد و آن را با گل عوضی می گیرد.

به هوای مکیدن شیره آن نزدیک می شود و خاکستر می شود:

«که پنداری این شعله بر من گل است.»

 

اما دلیل پروانه شعرا برای خودسوزی چیست؟

 

دلیل موجود جنون زده نمی تواند ربطی به عقل و منطق داشته باشد.

دلیل پروانه هم چنین است.

سعدی از قول پروانه ادعا می کند که او هم چون خلیل آتشی در دل دارد.

سعدی اینجا قصص و اساطیر کتب مقدس را به خدمت می گیرد.

 قصه ابراهیم خلیل الله را که وارد خرمن آتش می شود و آتش به گلستان مبدل می گردد.

اما اگر پروانه واقعا هم آتش در دل داشته باشد، داشتن آتش در دل نه دلیل قانع کننده ای برای خودکشی است و نه دلیل گل بودن شعله شمع است.

اما کما فی السابق در این حکم سعدی واقعیت عینی خود را به پندار باطل تحمیل می کند و آن اینکه احتمالا پروانه شعله شمع را با گل عوضی می گیرد و برای مکیدن شیره آن وارد عمل می شود و جان بر سر این کار می نهد و از عشق پروانه جز تلاش برای امرار معاش چیزی نمی ماند.

بی اعتنائی شعرا به زندگی واقعی پروانه از این رو ست.

یاوه پردازان حرفه ای نمی توانند با واقعیت عینی کار کنند.

 

ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر