۱۴۰۴ آذر ۹, یکشنبه

درنگی در نثر شعر گونه ای از محمّدعلی سپانلو (۱)


 

  محمّدعلی سپانلو 

 (۱۳۱۹ –  ۱۳۹۴)

 شاعر، روزنامه‌نگار، منتقد ادبی، مترجم و آنتولوژیستِ

وی در کنار برگردان آثار ادبی، مجموعه‌های شعری از جمله رگبارها، پیاده‌روها، نبض وطنم را می‌گیرم، تبعید در وطن، ساعت امید، فیروزه در غبار، پاییز در بزرگراه، و قایق‌سواری در تهران را در کارنامه‌ی خود دارد. 
سپانلو آثاری از نویسنده‌های مطرح دنیا مثل آلبر کامو و ژان پل سارتر را نیز ترجمه کرده‌است.
 او دانش‌آموخته‌ی دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران و از نخستین اعضای کانون نویسندگان ایران بود.
 
درنگی
از
شین میم شین
 
 محمدعلی‌ـ‌سپانلو 
 «از همان تُشکِ پنبه‌ایِ راه راه»

 
 ـ تصویرِ مردی میان سال، هنوز به چهل نرسیده، با موهائی که می‌رفت نقره‌ای شود، در خاطرم مانده است.
مردی خوش روی و خوش صحبت، سخت کوشا امّا بی‌چیز،که تنگ دستیِ او بیش از آن که از نداشتنِ درآمد باشد از مخارجِ بی‌رویه بود، تنها و تقریبأ آواره، که در خواب‌گاه‌هایِ یک‌شبه، یعنی خانه‌هایِ دوستان‌اش ـــ از جمله دانشجویانِ آس و پاسی که یکی از آن‌ها من بودم ـــ رویِ تُشکی که بر کفِ اتاق پهن می‌شد، یک بَری بر آرنجِ چپ تکیه می‌داد و با دستِ دیگر از نیمه‌هایِ شب تا دَمِ صبح می‌نوشت.
بامدادان از زیرِ قلمِ او، با همان خطِ نیم شکسته‌یِ نرم و تربیت شده، شعری ـــ و گاهی چندین شعرــ بیرون آمده بود که قرار بود بعدها در خاطره‌یِ ادبیاتِ فارسی جاودانه شود.
در آن شب‌ها او خود تاریخِ هنرِ ما بود که اتّفاق می‌افتاد.
آیا تُشکِ او سفینه‌ای بود که بر اقیانوسِ فرهنگِ فارسی به کشفِ آفاقِ تازه‌ئي پیش می‌رفت،یا قالیچه‌یِ پرنده‌ای که او رابر قلّه‌هائی سرافراز، هم طراز با بزرگانِ ادبِ جهان پرواز می‌داد؟
امروزه که به گذشته می‌نگرم، می‌بینم که «احمد شاملو» از همان پایگاهِ کوچک ـــ از همان تُشکِ پنبه‌ایِ راه راه ـــ چه وسعتی به شعرِ فارسی داده است.
او در زبان، ذوق واندیشه‌یِ ما و نسل‌هایِ آینده جریان دارد.
از شعر بنائی بزرگ پی افکنده است که حتّا پس از ترجمه نیز سرودِ ستایشِ انسانِ ساده و فروتن، ستایشِ نیکی و بهروزی و آزادی است؛ پیامِ تازه‌ای از سویِ تمدّنِ ایرانی به میراثِ وجدانِ بشری، ـــ پیامِ « احمدِ شاملو، الف.بامداد»!
 
در زیرِ تاقِ عرش، بر سفره‌یِ زمین
در نور و در ظلام
در های‌وهوی و شیونِ دیوانه‌وارِ باد
در چوبه‌های دار
در کوه و دشت و سبزه
در لُجِّه‌های ژرف، تالاب‌هایِ تار
در تیک و تاکِ ساعت
در دامِ دشمنان
در پرده‌ها و رنگ‌ها، ویرانه‌های شهر
در زوزه‌ی سگان
در خون و خشم و لذت
در بی‌غمی و غم
در بوسه و کنار، یا در سیاه چال
در شادی و الم
در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب
در برکه‌های خون
در منجلابِ یأس
در چنبرِ فریب
در لاله‌های سُرخ
در ریگ زارِ داغ
در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
در چشم و در لبانِ زنانِ سیاه‌موی
در بود
در نبود،
هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقص
هر جا که مرگ هست
هر جا که رنج می‌بَرَد انسان ز روز و شب
هر جا که بختِ سرکش فریاد می‌کشد
هر جا که درد روی کند سویِ آدمی
هر جا که زنده گی طلبد زنده را به رزم،
بیرون کش از نیام
از زور و ناتوانی‌ یِ خود هر دو ساخته
تیغی دو دَم!
 
سروده‌ی «  در رزمِ زنده گی » - ۱۳۲۷
دفتر هوای تازه

ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر